جديدترين نظرات

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘اصحاب امام حسين(ع)’

تخریب گنبد حرم حضرت سکینه (س) در سوریه

به گزارش شیعه آنلاین، اخبار رسیده از دمشق پایتخت سوریه حاکی از آن است که افراد مسلح ناشناس که به نظر می رسد از اعضای گروهک های مسلح تکفیری – تروریستی بوده اند، گنبد حرم مطهر حضرت سکینه سلام الله علیها در حومه دمشق را تخریب کردند.

گفته می شود تروریست ‌های تکفیری با پرتاب چند موشک “گراد” به سمت گنبد حرم حضرت سکینه دختر امیرالمومنین علی علیه السلام در شهر “داریا” در حومه دمشق، به این حرم مطهر آسیب رساندند.

در همین حال ارتش سوریه که با حمایت نیروهای دفاع ملی از یک ماه پیش بر حرم حضرت “سکینه” مسلط شده بودند توانستند گروه‌های مسلح را از مناطق پیرامونی این حرم دور کند اما تروریست‌های مسلح با موشک‌های دست ساز به صورت پیاپی این حرم طلایی را مورد هدف قرار داده و توانستند امروز آن را تخریب کنند.

مسیر حرکت کاروان امام حسین(ع) +عکس

حرکت پر رنج خانواده امام حسین علیه‌السلام و همراهان، از مدینه آغاز و به مدینه نیز ختم شد.
بر اساس نقشه ویژه دانش‌نامه امام حسین علیه‌السلام، فاصله میان دمشق تا مدینه، تقریبا ۱۲۲۹ کیلومتر است و با احتساب دمشق و مدینه، شامل ۳۲ منزل بوده است. کاروان اسیران، در بازگشت از شام، قطعا این مسیر را پیموده‌اند و چنانچه در ضمن حرکت، به کربلا هم رفته باشند، مسیرِ بسیار طولانی‌تری را سپری کرده‌اند.

حرکت پر رنج خانواده امام علیه‌السلام و همراهان، از مدینه آغاز و به مدینه نیز ختم شد و حداقل مسیری که این بزرگواران طی‌کرده‌اند (با فرض رفتن از کوفه به دمشق از کوتاه‌ترین مسیر، یعنی راه بادیه، و عدم احتساب رفتنِ مجدّد به کربلا)، حدود ۴۱۰۰ کیلومتر است، با این محاسبه: ۴۳۱ کیلومتر (از مدینه به مکّه) + ۱۴۴۷ کیلومتر (از مکّه به کربلا) + ۷۰ کیلومتر (از کربلا به کوفه) + ۹۲۳ کیلومتر (از کوفه به دمشق از راه بادیه) + ۱۲۲۹ کیلومتر (از دمشق به مدینه) = ۴۱۰۰ کیلومتر است.

منبع : افکار نیوز

ایران برای مزار حجربن عدی ضریح می‌سازد

در مراسم رونمایی از ضریح جدید حرم مسلم بن عقیل مسئولان بر تصمیم ساخت ضریح برای مرقد حجربن عدی در کشور سوریه تأکید کردند
به گزارش خبرگزاری تسنیم، مراسم رونمایی از ضریح جدید حضرت مسلم بن عقیل پنج شنبه دوم خرداد ماه در فرهنگسرای خاوران با حضور سید محمد حسینی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، حجت الاسلام کاظم صدیقی، امام جمعه موقت شهر تهران، حجت الاسلام قاضی عسگر، نماینده ولی فقیه و سرپرست حجاج ایرانی، حجت الاسلام محمد حسن اختری دبیر کل مجمع جهانی اهل بیت(ع)،و سید موسی خلخالی، تولیت حرم مسلم بن عقیل برگزار شد و در این مراسم مسئولان تصمیم بر ساخت ضریح ویژه حجر بن عدی، صحابه بزرگ پیامبر(ص) گرفتند
مرقد حجر بن عدی که در کشور سوریه قرار دارد به دست مخالفان این کشور نبش شد و پیکر این صحابه عالی مقام در نهایت به شرمی بیرون آورده شد
در مراسم رونمایی از ضریح حرم حضرت مسلم بن عقیل اعلام شد، ستاد بازسازی عتبات عالیات عراق در ایران، کار ساخت ضریح حرم «حبیب بن مظاهر» و «ابراهیم مجاب» را نیز در دستور کار دارد که در شش‌ماه نخست سال ۹۲ به پایان می‌رسد

تل زینبیه در ۹۲ سال قبل +عکس

در صفحه ۱۲۹ از کتاب «تراث الکربلاء» (میراث کربلا) که توسط آقای «مسلمان هادی صلعمة» تألیف شده، مطالبی در مورد تل زینبیه سلام الله علیها بیان شده است.

به گزارش شیعه آنلاین، در این مطلب آمده: تل به معنای تپه، توده خاک و ریگ است. سرزمین کربلا، ناهموار و دارای تل و تپه بوده است. در حادثه کربلا تپه‌ ای مشرف بر محل شهادت شهدای کربلا وجود داشته که حضرت زینب سلام الله علیها بالای آن می‌آمدند تا وضعیت برادر عزیزشان حضرت امام حسین علیه السلام را در میدان نبرد بررسی کنند.

تصویر موجود در این مطلب مربوط به بعد از انتفاضه ۱۹۲۰ عراق علیه انگلیس یعنی حدود ۵۰ سال قبل از بازسازی آن است. این عکس، قدیمی ترین عکس موجود از تل زیبنبیه سلام الله علیها به شمار می رود.

در حال حاضر بنایی به همین نام در سمت غرب صحن حرم امام حسین علیه السلام وجود دارد. کار تجدید بنای تل زینبیه در این اواخر حدود سال ۱۳۹۸ هجری قمری انجام شد.

داستان جالب نبش قبر جناب حر (ره)

هنگامی که شاه اسماعیل صفوی به کربلا مشرف شد نخست به زیارت سالار شهیدان رفت و آنگاه حضرت ابوالفضل علیه السلام و دیگر شهدای کربلا علیهم السلام را زیارت نمود. اما به زیارت حر، آن آزاده روزگار که قبرش با قبر سالارش فاصله دارد، نرفت .
پرسیدند: « چرا؟ »
استدلال کرد که اگر توبه او پذیرفته شده بود از سالارش حسین علیه السلام دور نمی ماند .
توضیح دادند که: « شاها ! از آنجایی که او در سپاه یزید فرمانده لشکر بود و آشنایانی داشت پس از شهادت در راه حق و در یاری حسین علیه السلام بستگانش بدن او را با تلاش و با اصرار بسیار از میدان جنگ خارج ساختند ودر اینجا به خاک سپردند
شاه گفت: « من می روم با این شرط که دستور دهم قبر او را بشکافند و درون قبر را بنگرم اگر شهید باشد نپوسیده است و برای او مقبره می سازم. در غیر این صورت دستور تخریب قبرش را صادر خواهم کرد. »
پس از این تصمیم به همراه گروهی از علما، سران ارتش و ارکان دولت خویش، کنار قبر حر آمدند و دستور نبش قبر را صادر کرد.
هنگامی که قبر گشوده شد شگفت زده شدند چرا که دیدند پیکر به خون آغشته آن آزاده قهرمان پس از گذشت بیش از یک هزار سال صحیح و سالم است. زخمهای بی شمار گویی تازه وارد آمده و دستمالی نیز که سالارش حسین علیه السلام بر فرق او بسته و مدال بزرگی است بر پیشانی دارد.
شاه اسماعیل گفت: « این دستمال از امام حسین علیه السلام است و برای ما مایه برکت و پیروزی بر دشمنان و مایه شفای بیماران. به همین جهت با دست خویش آن را باز کرد و دستمال دیگری بست اما به مجرد باز کردن آن دستمال، خون جاری شد و هرگونه کوشش برای متوقف ساختن آن بی حاصل ماند.
به ناچار شاه همان دستمال را بر سر حر بست و گوشه ای از آن را به عنوان تبرک برداشت و خون هم متوقف شد. به همین جهت دستور داد برای او مقبره ساختند و مردم را به زیارت ایشان فراخواند.
کرامات صالحین، مرحوم محمد شریف رازی – منبع : افکار نیوز

درباره مادر ایرانی امام سجاد(ع)

به گزارش عقیق، در جنوب تهران و در دل کوه‌های بی‌بی شهربانو مقبره‌ای است که می‌گویند مزار مادر ایرانی امام سجاد است اما آیا واقعا این مقبره بی‌بی شهربانوست؟
دکتر محمد حسین رجبی دوانی، کارشناس تاریخ اسلام نکته مهمی را درباره قبر مادر امام چهارم بیان کردند که در ادامه می‌توانید سوال و جواب را با هم بخوانید:
سوال: آیا مرقد همسر امام حسین(ع) در بالای کوه “بی‌بی شهربانو” در نزدیکی تهران واقع است؟ عاقبت حضرت شهربانو(س) همسر امام حسین(ع) چه شد؟
اشتباهات فاحشی در این خصوص وجود دارد. اولا مادر امام سجاد(ع) هنگام وضع حمل ایشان از دنیا رفتند و درواقع امام سجاد(ع) مادر به خود ندیدند. بنابراین اینکه گفته می‌شود حضرت شهربانو(س) با امام حسین(ع) همراه بودند و در روز عاشورا وقتی اباعبدالله(ع) به شهادت رسیدند سوار بر اسب شدند و ایشان را تا ایران تعقیب کردند تا در این منطقه وارد کوه شدند و کوه به هم آمد افسانه‌ای بیش نیست و غیرقابل قبول است.
اگر بنا بود کسی از فاجعه کربلا و اسارت و فاجعه‌ای که بر سر اهل بیت امام حسین(ع) آمد نجات پیدا کند، در درجه اول امام سجاد(ع) است و بعد از آن بانوی بزرگ اسلام حضرت زینب کبری(س) است. پس معنا ندارد که آنها در غل و زنجیر باشند و همسر امام بخواهد نجات یابد؛ بنابراین داستان از اساس جعلی است.
سوالی که پیش می‌آید این است: این بنایی که امروزه در آن آثار تاریخی هم هست چه سابقه‌ای دارد و اگر متعلق به حضرت شهربانو(س) نیست پس چیست؟ باید گفت بنابر تحقیق اهل فن، این بقعه آرامگاهی است متعلق به ایرانیان زرتشتی پیش از اسلام که ظاهرا اموات خود را آنجا می‌آوردند و در دخمه‌ای قرار می‌دادند. اما نخستین اثر اسلامی که در اینجا مشاهده شده متعلق به قرن ششم است که برخی از اموات مسلمان را در آن دفن می‌کردند و هیچ ارتباطی به همسر بزرگوار امام حسین(ع) ندارد.

شرح و تفسیر قسمت هایی از زیارت عاشورا (۴۴) – مقام اصحاب امام حسین(ع) و عارفان مقام ایشان

 السلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین(ع)
مقام اصحاب امام حسین علیه و علیهم السلام
در تعداد اصحاب و یاران رشید امام حسین علیهم السّلام و نام مبارک ایشان اختلاف است و ما پیشتر در این زمینه صحبت کرده­ایم.
و در این جا مناسب است که چند حدیث در فضل و فضیلت آن عاشقان حق و حقیقت و جان بازان راه عشق و شریعت برای تبرّک نقل نماییم.اگر چه مقام و رتبه­ی والای ایشان بی نیاز از بیان و توصیف است و درجه­ی رفیع آنان برتر از شرح و بسط ما انسان­های ضعیف می باشد.همه­ی سپاهیان حقّ و یاران انبیا و اولیا در لحظه­های خطر و اضطراب چه بسا امید به پیروزی و ظفر داشته اند و خود را بین زندگی و مرگ می­دیدند.اما اصحاب حضرت سیدالشهداء که همه سیدالشهداء هستند سلام الله علیهم اجمعین مرگ را در پشت خیمه­ها کمین کرده­، مشاهده می نمودند و شب عاشورا می دانستند که همین یک شب بیشتر در دنیا نخواهند زیست. ولی شادی می کردند و می خواستند با امام و معشوق خود همراز و همراه باشند!!
ببند، یک نفس ای آسمان، دریچه­ی روز                   برآفتاب، که امشب خوش است با قمرم
ندانم این شب قدر است یا ستاره­ی صبح                تویی برابر من، یا خیال در نظرم
روان تشنه، برآساید از کنار فرات                              مرا فرات، زسربرگذشت و تشنه ترم
به راه دوست، گریزی زجور دشمن نیست              کجا است تیر بلا؟ گو بیا، که من سپرم
مگوی:سعدی!! از این درد، جان نخواهی برد            اگر به در ببرم جان، بگو کجا ببرم
آنان جان های قدسی و عرشی خود را فدای وجود همایون فرزند سیّدالوصیّین و نواده­ی پاک خاتم المرسلین علیهم السّلام نمودند و همه دنیا را دادند و بهشت و نعمت­های الهی را خریدند و به سعادت ابدی رسیدند. چشم همه امت­ها باید به شفاعت ایشان باشد  و دست عنایتشان بر سر اهل وَلا و دوستانشان قرار گیرد.
پس بهتر است که وصف و مدح آنان را از زبان مبارک شارع مقدس و اولیاء دین و یادگاران حضرت ختم المرسلین سلام الله علیهم اجمعین – با تذکّر چند حدیث- بشنویم:
حدیث اوّل
ابن قولویه در «کامل الزّیاره» و فرات بن ابراهیم در تفسیر خود سند به صادق آل محمد صَلّی الله عَلَیهِ وآلِه و سَلّم می رسانند که روزی حضرت فاطمه، امام حسین عَلَیهِ السَّلام  را در بغل داشت. رسول گرامی صَلّی الله عَلَیهِ وآلِه و سَلّم پسر عزیز را گرفت و فرمود: خدای، قاتل تو را لعنت کند و کسی که تو را برهنه ساخته و لباست را می­دزد ونفرین فرماید کسانی را که پشت به پشت هم داده و به جنگ با تو برخیزند و خدا حکم فرماید میان من و کسانی که در قتل تو شریک­اند!
فاطمه زهرا علیها السّلام پرسید: پدر، چه می­فرمایی؟!
فرمود: به یاد می­آورم ستم­هایی را که پس از من و شما به او می­رسد و او در این هنگام همراه جماعتی است که گویی ایشان ستارگان آسمانند از فرط مسرّت به سوی قتل سبقت می­گیرند و هم اکنون گویی من، محل اقامت و شهادت ایشان را می­نگرم … تا پایان حدیث.
 حدیث دوم
مرحوم صدوق قدس سرّه در کتا ب«علل» سند به حضرت صادق عَلَیهِ السَّلام  می رساند که راوی به امام عرض می­کند:مرا خبر ده که چرا اصحاب امام حسین عَلَیهِ السَّلام  از مرگ استقبال می نمودند؟!
فرمود: ایشان پرده از پیش چشمانشان برداشته شده بود و منازل خود را در بهشت دیدند از این رو به سوی مرگ می شتافتند تا زودتر به بهشت و به حوریان بهشتی برسند.
حدیث سوم
شیخ اجل، قطب الدین راوندی در کتاب « خرائج » از امام علی بن الحسین عَلَیهِ السَّلام  نقل نموده که حاصل مضمون آن چنین است: فرمود: من، آن شب که پدرم در صبحگاهش کشته شد، با وی بودم. ایشان به اصحاب خود فرمود: هم اکنون شب همه جا را فرا گرفته و شما در پناه پوشش تاریکی می توانید راه خود را بگیرید و بروید. زیرا این گروه را جز با من، کاری نیست. ورودی راه به طرف ما ممنوع  است. اما راه از ما به بیرون آزاد می­باشد و بیعتی هم که با من داشته­اید از شما برداشتم و تعهدی نداریم.
اصحاب گفتند: نه.. به خدا قسم … هرگز چنین کاری نخواهیم کرد.
امام فرمود: شما فردا تمامی، کشته می­شوید و هیچ یک را این جا رهایی نیست.
اصحاب گفتند: «الحمدلله الّذی شرّفنا بالقتل معک»«منت خدای را که ما را به شهادت در رکاب شما، به کمال شرافت و سعادت رساند».
و شیوا سروده شده:
بگذشتیم از سرای جهان، آستین فشان             تا خاک آستان تو گردید مسکنم
بیرون نمیروی ز دل من،که مهرتواست               چون نور در دو دیده و چون روح در تنم
آن قمری حدیقه­ی عشقم که شوق تو               داغی به سینه زده، طوقی به گردنم
تا سر نهاده­ام به ارادت به پای دوست                 آماده­ی ملامتِ یک شهر، دشمنم
«گر تیغ برکشی که محبّان همی زنم                 اول کسی که لاف محبّت زند منم
آن گاه امام فرمود:
«ارفعوا رووسکم و انظروا. فجعلوا ینظرون الی مواضعهم و منازلهم فی الجنة. و هو یقول لهم: هذا منزلک یا فلان! فکان الرّجل یستقبل الرّماح و السّیوف بصدره و وجهه، لیصل الی منزله مِنَ الجنّة»:
«سر را بلند کنید و بنگرید. و آنان به منازل و جایگاه خود در بهشت نگریستند و امام می­فرمود: این منزل تو است و اصحاب را اسم می­بردند و محل او را نشان می­دادند.
از این رو آنان به استقبال نیزه­ها و شمشیرها می­رفتند و با سینه و صورت آنها را می­پذیرفتند تا زودتر به منزل خود در بهشت برسند»…

{… معرفت به ائمه راستین و دشمنان ایشان موجب مردن بر حال شهادت است هرچند در فراش باشد.}

خبر سوم:
در خطبه­ی یکصد و هشتاد و هشتم نهج البلاغه شریف، جمله­ای است که جای هزار حدیث می­توان خرجش کرد. می فرماید:
«من مات منکم علی فراشه و هو علی معرفة حقّ ربه و حقّ رسوله و اهل بیته علیهم السلام مات شهیداً و وقع اجر علی الله»:
«هر یک از شما اگر چه در بستر خود بمیرید، اما حق خدا و حق پیامبر و «اهل بیت او علیهم السّلام» را بشناسد، شهید از دنیا رفته و اجرش نزد خدا ثابت است».
یعنی به چیز دیگری نیازمند نیست.
تا در کنار چشمه­ی عشق است منزلم              آبی نمی­خورد، دگر از هیچ جا دلم

 

منبع : ترجمه و شرح زیارت عاشورا، تلخیص کتاب شفاء الصدور فی زیارة العاشور، نوشته مرحوم آیت الله حاج میرزا ابوالفضل مجتهد تهرانی (پدربزرگ همسر مرحومه امام خمینی)، به کوشش: مرحوم حجت الاسلام حسن ثقفی تهرانی (برادر خانم امام خمینی)، چاپ دوم سال ۱۳۸۶، انتشارات هاد، صفحه ۶۲۴ تا صفحه۶۲۷ و ۶۳۹

 

* استفاده بدون ذکر نشانی : http://www.hankh.ir/?p=33330 ممنوع است*

اربعین شهادت امام حسین (ع) و زیارت قبر آن حضرت از سوى جابر بن عبدالله انصارى و خاندان سید الشهدا(ع)

با این که روز چهلم شهادت اباعبدالحسین علیه السّلام و یارانش در کربلا، به حساب ریاضى باید نوزدهم ماه صفر باشد، همان طورى که شیخ ‌بهایى در توضیح المقاصد به آن اشاره کرده است ، ولى علما و تاریخ ‌نگاران شیعه ، چهلم شهادت آن حضرت را، روز بیستم صفر دانسته اند. شاید گفتارشان بدین جهت باشد که آنان روز عاشورا را به حساب نیاورده و آغاز چهلم را از روز یازدهم ماه محرّم شمرده اند.
 به هر تقدیر، بیستم صفر روز اربعین شهادت امام حسین علیه السّلام و یارانش است . این روز، روز زیارت امام حسین علیه السّلام است و براى آن ، زیارت هاى ویژه اى از امامان معصوم علیهم السّلام نقل شده است . براى استفاده از این زیارت ها به کتب ادعیه ، از جمله کتاب شریف مفاتیح الجنان شیخ عباس قمى رجوع نمایید.
 در این روز جابربن عبدالله انصارى وارد کربلا گردید و قبر مطهر امام حسین علیه السّلام را زیارت کرد. او نخستین زایرى بود که با معرفت ، موفق به زیارت قبر آن حضرت گردید. جابر بن عبداللّه ، از اهالى مدینه طیبه و از صحابه معروف رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و از دوستداران اهل بیت علیهم السّلام بود. وى ، پس از رحلت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله از جبهه حق طلب امیرمؤمنان علیه السّلام و فاطمه زهرا علیها السّلام هوادارى مى کرد و در ایام خلافت امیرمؤمنان علیه السّلام از نزدیکان آن حضرت بود. پس از شهادت امیرمؤمنان علیه السّلام از یاران امام حسن مجتبى علیه السّلام ، امام حسین علیه السّلام و امام زین العابدین علیه السّلام بود. وى ، عمرى دراز پیدا کرد و تا ایام جوانى امام محمدباقر علیه السّلام را درک نمود و سلام پیامبراسلام صلّى اللّه علیه و آله را به امام محمدباقر علیه السّلام ابلاغ کرد.
 روایت شد که جابربن عبدالله ، روزها در مسجد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مى نشست و مى گفت :  یا باقِرَ، یا باقِرَالْعِلْمِ. ! مردم مدینه مى گفتند: او هذیان مى گوید. وى مى گفت : به خدا سوگند، من بیهوده و پریشان سخن نمى گویم . من از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که به من فرمود: اى جابر! تو زنده مى مانى تا ببینى مردى از اهل بیت مرا که نام او، نام من و رخسارش ، رخسار من است . بشکافد دانش را شکافتنى ، هرگاه وى را دیدى ، سلام مرا به او برسان . این فرمایش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله است که مرا واداشت این سخن را بگویم. جابربن عبدالله در اواخر عمر، نابینا شد و در سال ۷۸ قمرى در سن بالاى نودسالگى در مدینه بدرود حیات گفت . او آخرین صحابه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله است که در این شهر وفات یافته است .
 پس از شهادت اباعبدالله الحسین علیه السّلام در کربلا و اسارت خاندانش به دست ستمگران حکومت ننگین یزید و انتشار این گونه رویدادها در شهرهاى گوناگون اسلامى ، مسلمانان ، به ویژه دوستداران اهل بیت علیهم السّلام بسیار ناراحت شده و برخى از آنان ، از خود حساسیت نشان دادند و صداى اعتراض خود را بلند کردند.نمونه بارز آن ، اعتراض عبدالله بن عفیف در مسجد کوفه نسبت به گفتار سخیف عبیدالله بن زیاد (حاکم کوفه و بصره ) درباره شهادت امام حسین علیه السّلام است ، که سرانجام خود وى نیز به دست دژخیمان عبیدالله در کوفه به شهادت رسید.
 جابربن عبدالله انصارى که در هنگام شهادت امام حسین علیه السّلام ، به احتمال زیاد در مدینه حضور داشت و از قیام و شهادت آن حضرت بى اطلاع بود، پس از آگاهى از جنایت سپاهیان یزید و شهادت امام حسین علیه السّلام و یاران وفادارش در کربلا، عازم کوفه گردید تا از این رویداد بزرگ  به خوبى آگاه شود.وى پس از اطلاع کامل از نحوه شهادت و به دست آوردن نشانى محل شهادت امام حسین علیه السّلام ، عازم سرزمین کربلا گردید و نخستین کسى بود که توفیق زیارت قبر امام حسین علیه السّلام را به دست آورد و پایه گذار سنت حسنه زیارت مرقد پیشواى شهیدان ، حضرت امام حسین علیه السّلام گردید.
 
در این جا ماجراى زیارت جابر را از کتاب بشارة المصطفى ، به نقل از کتاب منتهى الامال شیخ ‌عباس قمى بیان مى کنیم :
 عطیّة بن سعدبن جناده عوفى کوفى که از روات امامیه است و اهل سنت در رجال ، تصریح کرده اند به صدق او در حدیث ، گفت : ما بیرون رفتیم با جابربن عبدالله انصارى به جهت زیارت قبر حضرت حسین علیه السلام . پس زمانى که به کربلا وارد شدیم ، جابر نزدیک فرات رفت و غسل کرد، پس جامه را لنگ خود کرد و جامه دیگر را بر دوش افکند. پس گشود بسته اى را که در آن سُعد بود و به پاشید از آن بر بدن خود. پس به جانب قبر روان شد و گامى برنداشت مگر با ذکر خدا، تا نزدیک قبر رسید. مرا گفت تا دست مرا به قبر گذار. من دست وى را به قبر گذاشتم . چون دستش به قبر رسید بى هوش بر روى قبر افتاد. پس آبى بر وى پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت : یا حسین ! پس گفت : حَبیبٌ لا یُجیبُ حَبیبَهُ؛ آیا دوست ، جواب نمى دهد دوست خود را؟ پس گفت : کجا توانى جواب دهى و حال آن که در گذشته از جاى خود رگ هاى گردن تو و آویخته شده بر پشت و شانه تو، و جدایى افتاده بین سر و تن تو. پس شهادت مى دهم که تو مى باشى فرزند خیرالنّبیین و پسر سیّدالمؤمنین و فرزند هم سوگند تقوى و سلیل هدى و خامس اصحاب کساء و پسر سیّدالنقباء و فرزند فاطمه سیّده زن ها، و چگونه چنین نباشى و حال آن که پرورش داده تو را پنجه سیّدالمرسلین و پروریده شدى در کنار متقین و شیر خوردى از پستان ایمان و بریده شدى از شیر با سلام و پاکیزه بودى در حیات و ممات . همانا دل هاى مؤ منین خوش نیست به جهت فراق تو و حال آن که شکى ندارد در نیکویى حال تو. پس بر تو باد سلام خدا و خشنودى او و همانا شهادت مى دهم که تو گذشتى بر آن چه گذشت بر آن برادر تو یحیى بن زکریّا. پس جابر برگردانید چشم خود را بر دور قبر و شهدا را سلام کرد، بدین طریق :
 اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَیَّتُهَا الْاَرْواحُ الَّتى حَلَّتْ بِفِناءِ قَبْرِ الْحُسَینِ عَلَیه السَّلامُ وَ اَناخَتْ بِرَحْلِهِ، اَشْهَدُ اَنَّکُمُ اَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَیْتُمُ الزَّکوةَ وَ اَمَرْتُمْ بِالمَعْروُفِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ جاهَدْتُمُ الْمُلْحِدینَ وَ عَبَدْتُمُ اللّهَ حَتّى آتیکُمُ الْیَقینُ.
 پس گفت : سوگند به آن که برانگیخت محمّد صلّى اللّه علیه و آله را به نبوت حقه که ما شرکت داریم  شما را در آن چه داخل شدید در آن.
 عطیّه گفت : به جابر گفتم : چگونه ما با ایشان شرکت کردیم و حال آن که فرود نیامدیم ما وادیی را، و بالا نرفتیم کوهى را و شمشیرى نزدیم ؟ و اما این گروه ، پس جدایى افتاده مابین سر و بدنشان ، و اولادشان یتیم و زنانشان بیوه گشته اند.
 جابر گفت : اى عطیه ! شنیدم از حبیب خود رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله که مى فرمود : هر که دوست دارد گروهى را، با ایشان محشور شود و هر که دوست داشته باشد عمل قومى را، شریک شود در عمل ایشان . پس قسم به خداوندى که محمّد صلّى اللّه علیه و آله را براستى برانگیخته که نیّت من و اصحابم بر آن چیزى است که گذشته بر او حضرت حسین علیه السّلام و یاورانش . به این ترتیب ، جابر بن عبدالله انصارى نه تنها خود موفق به زیارت اباعبداللّه الحسین علیه السّلام گردید، بلکه با رفتار و گفتار خود، زیارت امام حسین علیه السّلام و سایر شهیدان کربلا را در میان دوستداران اهل بیت علیهم السّلام رواج داد.
 از آن پس ، شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السّلام از کوفه ، بصره ، مدینه و سایر مناطق اسلامى به سوى کربلا روان شده و این صحراى دورافتاده و خشک را به زیارت گاهى مقدس درآوردند و زیارت امام حسین علیه السّلام را به عنوان یک فرهنگ جهادى و دینى در میان تمامى مسلمانان جهان مطرح کردند.
  ورود خاندان امام حسین علیه السّلام به کربلا
مسئله دیگرى که لازم است در این جا به آن اشاره کنیم ، این است : آیا خاندان امام حسین علیه السّلام و بازماندگان واقعه کربلا پس از دوران اسارت ، در برگشت از شام به مدینه ، وارد کربلا شدند و ورود آنان مطابق با روز اربعین شهادت امام حسین علیه السّلام بود؟در این باره ، تاریخ ‌نگاران و سیره نویسان ، دیدگاه واحدى ندارند. برخى معتقدند که آنان در هنگام رفتن از کوفه به شام ، در حال اسیرى وارد کربلا شدند و اربعین آن حضرت را با سوگوارى خود گرامى داشتند.
 برخى دیگر مى گویند : آنان پس از بازگشت از شام  وارد کربلا شده و با جابربن عبدالله انصارى ، هم زمان در روز اربعین ، قبر امام حسین علیه السّلام را زیارت کردند. برخى دیگر تنها به حضور جابر در روز اربعین اشاره کرده و از آمدن خاندان امام حسین علیه السّلام سخنى به میان نیاورده اند.
 برخى دیگر نیز گفته اند : خاندان امام حسین علیه السّلام ، نه در اربعین سال اول ، بلکه در اربعین سال بعد به کربلا رفته و قبر آن حضرت را زیارت کردند.
 چون ما در صدد تفصیل ماجرا نیستیم ، اشاره اى به ادله و نشانه هاى گفتار فوق نمى کنیم و تنها برداشت شخصى خویش را با توجه به مطالعه منابع گوناگون اسلامى و جمع بندى آنان بیان مى کنیم . به نظر مى آید که خاندان اباعبدالله الحسین علیه السّلام پس از آزادى و بازگشت از شام ، در میان راه تغییر مسیر داده و به جاى رفتن به مدینه ، به سوى کربلا روان شدند. آنان هنگامى وارد سرزمین کربلا شدند، که جابر بن عبدالله انصارى و عده اى از دوستداران اهل بیت علیهم السّلام در آن جا به سوگوارى مشغول بودند.ملحق شدن خاندان امام حسین علیه السّلام به سایر سوگواران ، حالت ویژه اى در سرزمین کربلا به وجود آورد و زیارت امام حسین علیه السّلام به طور آشکار و لعن و نفرین کردن بر قاتلان آن حضرت ، صحراى کربلا را طنین انداز کرد و سد شیطانى یزید و عبیدالله بن زیاد در دشمنى با خاندان پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را شکست و سیل ابراز محبت و دوستى به اهل بیت علیهم السّلام به ویژه نسبت به امام حسین علیه السّلام در میان مسلمانان به راه افتاد و دشمنان را به رسوایى کشانید. این گفتار به این معنا نیست که جابربن عبدالله و خاندان امام حسین علیه السّلام ، هم زمان در روز اربعین وارد کربلا شده باشند. بلکه مسلّم این است که جابربن عبدالله انصارى در روز اربعین در کربلا حضور داشت ، ولى خاندان امام حسین علیه السّلام پس از اربعین ، در روزهاى دیگر و شاید ماه دیگر، غیر از ماه صفر وارد کربلا شده اند، امّا ورودشان مصادف بود با حضور جابربن عبدالله انصارى.به این جهت ، معروف شده است که این دو گروه ، هم زمان وارد کربلا شده اند. سیدبن طاووس در (( اللهوف على قتلى الطفوف )) در این باره گفت :
 قالَ الرّاوى : لَمّا رَجَعَ نِساءُ الْحُسَیْنِ (عَلیه السّلام ) وَ عَیالِهِ مِنَ الشّامِ وَ بَلَغُوا اِلَى الْعِراق ، قالُوا لِلدّلیلِ: مُرَّ بِنا عَلى طَریقِ کربَلاء. فَوَصَلُوا اِلى مَوْضِعِ الْمَصْرعِ فَوَجَدُوا جابِر بنِ عبداللّه الا نصارى (ره ) وَ جَماعَةً مِنْ بَنى هاشِمِ وَ رِجالا مِنْ آلَ الرَّسولِ صلّى اللّه علیه و آله قَد وَرَدُوا الزِیارَةِ قَبرِ الْحُسَین علیه السّلام ، فَوافُوا فى وَقتٍ واحِدٍ وَ تَلاقوُا بِالبُکاءِ وَ الْحُزنِ وَ اللَّطْم وَ اَقامُوا الْماتِمَ الْمُقْرِحَةُ لِلْاءکبادِ، وَ اجْتَمَعَ اِلَیْهِم نِساءُ ذلِکَ السَّوادِ فَاقاَموُا عَلى ذلِک اءیّاما.
 یعنی : هنگامی که زنان امام حسین(ع) وخانواده ایشان از شام برگشتند وبه ناحیه عراق رسیدند به راهنما گفتند که ما را از راه کربلا ببر. پس به محلی به نام مصرع رسیدند ودر آن جا جابر بن عبدالله انصاری وگروهی از بنی هاشم ومردانی از خاندان پیامبر(ص) را یافتند، این عده برای زیارت قبر امام حسین(ع) آمده بودند. پس یک دیگر را در وقتی هم زمان ملاقات کردند وگریه واندوه وعزای آنها با هم تلاقی یافت وماتمی بزرگ برای کشتگان بر پا داشتند و زنان آن ناحیه نیز به آنها پیوستند ومدتی را به عزاداری پرداختند.
 از این گفته به روشنى دانسته مى شود که حضور جابربن عبدالله انصارى در کربلا، موجب گردید که سایر دوستداران اهل بیت علیهم السّلام ، اعمّ از بنى هاشم و وابستگان به بیت رسالت و امامت ، و اهالى کوفه و بصره ، به طور گروهى و انفرادى وارد کربلا شدند و به سوگوارى پرداختند. بدین جهت حضور آنان ، روزها بلکه ماه ها به طول انجامید و در همان ایام ، کاروان امام حسین علیه السّلام نیز به آنان ملحق شد.
  امّا اگر گفته شود که خاندان امام حسین علیه السّلام در روز اربعین شهادت امام حسین علیه السّلام در برگشت از شام ، به کربلا رسیدند، این گفتار نمى تواند با ایّام درازمدت اسارت آنان در کوفه و شام و طى راه طولانى رفت و برگشت مابین دو سرزمین در مدت کوتاه چهل روز، سازگارى داشته باشد.
 منبع : روز شمار تاریخ اسلام ، ماه صفر ، نوشته سید تقی واردی
* استفاده بدون ذکر نشانی سایت ممنوع است *                                          

در گلوگاه عشق

کاروان در راه است؛ به سمت گلوگاه عشق. می آید تا در بریدگی کربلا، به عاشورا ملحق شود؛ به عاشورایی که در سرتاسر این سرزمین، نفس می کشد. کاروان می آید، تا زینب (س) جوشش فریادهای فراتر از فرداها را در جام های یزیدها و ابن زیادها بریزد.


زینب (س) در راه است؛ با اشتیاقی پیاپی و خروشی پیوسته تر از زخم هایش. می آید؛ با سینه ای از غم سنگین تر و کاروانی سبک تر، با غم های ارغوانی غروب. زمان در مشرق تحول ایستاده است و زمین در جستجوی کیست که گرداگرد خویش را می گردد؟زینب (س) می آید، تا سکوت سوخته اش را شعله ور کند و آشوب عاشورایی اش را شعله ورتر؛ و صحرا خوب می داند که زینب (س)، به هیچ هراسی اهمیّت نخواهد داد. کاروان می آید، تا فرات، بار دیگر طعم بستن چشم های زینب (س) را بچشد.


خاک، بوی تأسف می دهد و باد، بوی نفس های مدفون ذوالجناح را. زینب می آید، تا به خاک افتد؛ آن چنان که حقیقت به خاک افتاد.زینب (س) می آید و فریاد می زند: سلام ای سرزمین سرخ شهادت…سلام ای خاک خونین حسین(ع) …سلام ای خداحافظی مکرر…سلام ای دیدار واپسین…خاک را به خاطر دارم و باد را در یاد، و هنگام جدایی را که چشم های مماس بر آسمانت، آخرین تبسّم را بدرود گفت….


اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب العصر و الزمان…
دلهایتان شوریده نینوا … یازهرا (س)…


با تشکر از ارسال کننده /nenawa.blogfa.com/

۱۸برادر امام حسین (علیه السلام) که در کربلا شهید شدند

در نهضت کربلا در میان انسان‌های کمال‌خواه، وارسته و بی بدیل که راه سعادت برگزیدند و در رکاب امام زمانشان در جنگ حق علیه باطل عاشقانه جنگیدند و به شهادت رسیدند، تنی چند از پسران امیرمؤمنان (علیه السلام) بودند که در منابع تاریخی تعداد شهدای کربلا که از طرف پدر با امام حسین (علیه السلام) نسبت برادری داشتند، ۱۸ تن ذکر شده است.

 


 

آنان بدون این‌که اکراهی برای همراهی سیدالشهداء (علیه السلام) داشته باشند؛ با آگاهی از سرنوشت خویش که آن حضرت از آن خبر داده بود، همراهی حق و حقیقت را بر زندگی ذلت بار و تحت ستم بنی امیه ترجیح دادند و در عاشورای خونین به چشمه حقیقت پیوستند.


 

در این نوشتار به اسامی و زندگینامه مختصری از شهدای کربلا که از طرف پدر با امام حسین علیه السلام نسبت برادری داشتند اشاره می‌کنیم تا این الگوها و انسان‌های برتر، شناخته شده و به دیگران شناسانده شوند.


 

الف: پسران شهید علی علیه السلام از ام‌البنین (علیها السلام)


 

فرزندان علی علیه السلام که از آن بانوی مکرمه در رکاب امامشان – سیدالشهداء- به شهادت رسیدند عبارتند از:


 

۱- عبدالله بن علی(علیه السلام)

 

از وی با نام عبدالله اکبر و با کنیه ابومحمد یاد شده است. بنابر قول مشهور، نام مادرش «ام البنین» دختر حزام ذکر شده است.


 

بنابر گزارش‌هایی، عبدالله از برادرش عباس – که گفته شده در سن ۳۴ سالگی به شهادت رسید – هشت سال کوچکتر، اما از دیگر برادرانش بزرگ‌تر بوده است. بر این اساس او شش سال با پدر بزرگوارش زندگی کرد. درباره حضورش در کربلا و شهادتش تردید چندانی وجود ندارد؛ چنان که ابن سعد، این قتبیه، طبری، ابوالفرج، خوارزمی، شیخ طوسی و کسان بسیاری او را از شهداء قلمداد کرده‌اند.


 

۲- جعفر بن علی (علیه السلام)

 

برخی از او به ابوجعفر الاکبر تعبیر نموده و کنیه‌اش را ابوعبدالله ضبط کرده‌اند. امام علی (علیه السلام) به واسطه علاقه زیادی که به برادرش جعفر بن ابی طالب داشت، نام این فرزند را با او هم نام کرد. وی از برادرش عثمان که او نیز از شهدای کربلاست دو سال کوچک‌تر بوده است.


 

بسیاری از مورخان و ارباب مقاتل و تراجم، چون: یعقوبی، ابن سعد، ابوالفرج و شیخ طوسی او را از شهداء قلمداد کرده و شهادتش را پس از عبدالله دانسته‌اند.


 

مرحوم شیخ مفید نوشته است: غروب روز تاسوعا هنگامی که «شمر» امان نامه برای فرزندان «ام البنین» آورد، جعفر نیز همراه عباس بود و امان نامه را رد کرد.


 

۳- عثمان بن علی (علیه السلام)

 

مقریزی از وی با نام عثمان الاکبر و برخی با کنیه ابوعمرو یاد کرده‌اند. از علی (علیه السلام) روایت شده که درباره نام‌گذاری پسرش عثمان فرموده است: من او را به نام برادرم « عثمان بن مظعون» نام گذاری کردم.


 

گویند تولدش بعد از جعفر روی داد. برخی فاصله سنی او با عبدالله را دو سال و بعضی دیگر چهار سال ذکر کرده‌اند.


 

هر چند مورخانی چون مسعودی از او نام نبرده‌اند، اما در منابع معتبر دیگر، عثمان از شهدای کربلا قلمداد شده است؛ چنان که ابن سعد، ابن اعثم و طبری و از شهادتش خبر داده‌اند.


 

۴- عباس بن علی(علیه السلام)

 

از او تعبیر به عباس الاکبر و با کنیه ابوالفضل یاد شده است. مشهور سال تولدش را چهارمین روز از شعبان سال ۲۶ دانسته‌اند.


 

وی بزرگ‌ترین فرزند علی (علیه السلام) از ام البنین و آخرین شهید از میان برادران تنی‌اش و تنها فرزند آن بانوی مکرمه است که دنباله داشته و میراث برادرانش به فرزندان او رسید.


 

القاب مشهور آن حضرت: سقا، ابوقربه، قمر بنی هاشم ، بطل العلقمی، حامل اللواء، الطیار، باب الحوائج، کبش الکتیبه گزارش شده است. مامقانی برای وی ۱۶ لقب برشمرده است.


 

وی به هنگام شهادت پدر بزرگوارش ۱۴ سال داشت، و نیز در نبرد صفین حاضر بود. اما پدر بزرگوارش به او اجازه نبرد نداد. او همه جا با حسین بود و هر سو که آن حضرت می‌رفت، عباس نیز روان می‌شد تا وقتی که به شهادت رسید.


 

ب: پسران شهید علی (علیه السلام) از دیگر زنان



۵-
محمد بن علی (علیه السلام)

 

وی معروف به محمد اصغر است. در نام مادر وی و نیز در این که مادرش کنیز بوده یا آزاد گزارش همسانی ندارند: کلبی، ابن سعد، طبری و شیخ طوسی مادرش را کنیز معرفی کرده و از وی نام نبرده‌اند. در مقابل، بلاذری در عین حال که از کنیز بودن وی سخن گفته، نامش را «ورهاء» ضبط کرده است.


 

در منابع دیگر از این بانو به عنوان آزاد یاد شده است. یعقوبی نامش را «امامه» دختر ابی العاص – نوه پیامبر (صلی الله علیه و آله) از دخترش زینب ذکر کرده است.


 

هر چند عده‌ای از حضور وی در کربلا سخن نگفته و در آن تردید کرده‌اند، منابع بسیاری وی را از شهدای کربلا بر شمرده‌اند، چنان که نامش هم در منابع اهل سنت و هم شیعه به عنوان «شهید» ذکر شده است. ابن شهر آشوب در عین حال که از حضور محمد در کربلا خبر داده، متذکر شده است که او به دلیل بیماری به شهادت نرسید.


 

۶- ابوبکر بن علی (علیه السلام)

 

نام اصلی او مشخص نیست: برخی نامش را عبدالله، عده‌ای عبیدالله و بعضی نیز محمد اصغر دانسته‌اند.


 

قول مشهور، نام مادرش را «لیلی» دختر مسعود نهشلی ذکر کرده‌اند. در مقابل برخی مادرش را ام البنین دختر حزام کلبی دانسته‌اند.


 

منابع بسیاری او را از شهداء بر شمرده‌اند ، با این وجود برخی، چون: طبری ابوالفرج، و ابن شهر آشوب در شهادت او تردید کرده‌اند.


 

شیخ مفید نیز نامش را در ردیف شهدای کربلا آورده، اما در شمارش اولاد علی (علیه‌السلام) ابوبکر را کنیه محمد اصغر دانسته است.


 

۷- ابراهیم بن علی(علیه السلام)

 

ابن قتیبه، ابن عبد ربه و منابع بسیاری، از حضور ابراهیم در کربلا و شهادتش خبر داده‌اند. بنا به نوشته ابوالفرج، در منابع انساب ذکری از وی به میان نیامده است.


در عین حال او از محمد بن علی بن حمزه نقل کرده است که ابراهیم در روز «طف» به شهادت رسید. همو و برخی دیگر، مادرش را کنیز دانسته‌اند.


 

۸- عمر بن علی(علیه السلام)

 

برخی از او نام عمر اکبر و کنیه ابوالقاسم یا ابوحفص یاد کرده‌اند. نام مادرش نیز به اختلاف گزارش شده است.



ابن سعد و یعقوبی نام مادرش را صهبا «ام حبیب» دختر ربیعه تغلبی دانسته و آورده‌اند که این زن را خالد بن ولید در عین التمر به اسارت گرفت و به مدینه آورد، اما این که در چه سالی امیرمومنان (علیه‌السلام) با او ازدواج کرد اطلاعی در دست نیست.


 

برخی دیگر، نام مادرش را لیلی دختر مسعود دارمی دانسته‌اند. بلاذری نوشته است که عمر بن خطاب او را هم نام خود کرد و به او غلامی بخشید. فخررازی عمر را کوچکترین فرزند علی (علیه السلام) دانسته است.


 

در خصوص حضور وی در کربلا میان ارباب مقاتل و تراجم اتفاق نظر وجود ندارد: خوارزمی، ابن شهر آشوب، مامقانی و برخی دیگر او را از شهداء قلمداد کرده‌اند.


 

ج: شهدای منسوب به امام علی(علیه السلام)


 

۹- عبیدالله بن علی(علیه السلام)

 

طبری نام مادرش را «لیلی» بنت مسعود نهشلی ذکر کرده و نوشته است که به گمان هشام بن محمد او در «طف» به شهادت رسیده است. ابوالفرج نیز از ابوبکر بن عبیدالله طلحی روایت کرده که وی در کربلا به شهادت رسیده، اما خود این قول را اشتباه دانسته است. وی و برخی مورخان دیگر بر این باورند که یاران مختار، عبیدالله را در روز «مزار» کشته‌اند.


 

قول مشهور، نام مادرش را «لیلی» دختر مسعود نهشلی ذکر کرده، اما خلیفه مادرش را «رباب» دختر امریء القیس کلبی ضبط کرده است.



کسانی چون خلیفه، شیخ مفید، طبری و برخی دیگر از شهادت وی خبر داده‌اند.


۱۰-
عباس اصغر

 

ابن حزم و عمری نام مادرش را صهبا تغلبی، خلیفه، «لبابه» دختر عبیدالله بن عباس دانتسه‌اند.


در برخی منابع آمده است که او شب عاشورا در طلب آب روان شد و در شریعه فرات به قتل رسید.


 

۱۱- محمد اوسط بن علی (علیه السلام)

 

قول مشهور، نام مادر وی را « امامه» دختر ابی العاص (نوه دختری پیامبر صلی الله علیه و آله) دانسته است که علی (علیه‌السلام) به سفارش حضرت فاطمه (علیها السلام) با او ازدواج کرد.


 

بیشتر منابع وی را از شهدای کربلا به شمار نیاورده، اما برخی او را ملازم رکاب امام حسین (علیه‌السلام) دانسته‌اند که روز عاشورا پس از کسب اجازه از آن حضرت به نبرد با دشمنان پرداخت و پس از کشتن جمعی از آنها، لشکریان ابن زیاد او را احاطه و اسبش را پی نمودند و وی را به شهادت رساندند.


 

۱۲- عون بن علی (علیه السلام)

 

مادرش اسماء دختر عمیس خثعمی است که بسیاری از مورخان و صاحبان تراجم او را از پسران امام علی از «اسماء» دانسته‌اند.


 

بیشتر منابع درباره حضورش در کربلا سکوت کرده‌اند. با این حال، برخی از منابعبه خصوص متأخران – عون را از شهدای کربلا قلمداد کرده‌اند.


این دسته از منابع آورده‌اند که وی همراه امام حسین( علیه‌السلام) از مدینه به کربلا آمد.


۱۳-
عتیق بن علی (علیه السلام)

 

نام مادرش معلوم نیست، برخی مادرش را کنیز دانسته‌اند. افرادی چون ابن عماد خنبلی، دیاربکری، ذهبی و مظفر به شهادت او تصریح کرده‌اند. این در حالی است که در منابع متقدم، نامی از وی به میان نیامده است.


 

۱۴- جعفر الاصغر

 

هر چند نصی درباره شهادت او وجود ندارد؛ با این حال مظفر به گمان قوی او را از شهدای کربلا قلمداد کرده است. زیرا وی معتقد است آن تعداد از فرزندان ذکور علی (علیه‌السلام) که در کربلا نبوده‌اند، به عدم حضورشان اشاره شده است؛ مثلاً آمده است: محسن سقط شد و محمد بن حنفیه در مدینه ماند.


ضمن آن که امیرمومنان فرزندی به نام جعفر الاصغر داشته است.


 

۱۵- عبدالرحمن

 

برخی ، به همان استدلال پیش او را از شهداء به شمار آورده‌اند. گفته شده مادر وی کنیز بوده، اما اطلاعات دیگری از وی ارائه نشده است.


 

۱۶- عبدالله الاصغر

 

نامش به عنوان شهید در برخی منابع متقدم آمده است. در اعیان الشیعه و برخی منابع دیگر نیز از وی یاد شده و آمده است که او پس از شهادت فرزندان امام حسن (علیه السلام)به میدان شتافت و پس از کشتن تعدادی از سپاه دشمن به دست زجر بن قیس به شهادت رسید.


 

۱۷- قاسم بن علی (علیه السلام)

 

ابن شهر آشوب وی را از شهدای کربلا دانسته است.


 

۱۸- یحیی بن علی (علیه السلام)

 

نام مادرش «اسماء» دختر عمیس دانسته شده است. برخی منابع از شهادت او در کربلا گزارش داده و آورده‌اند که سر بریده‌اش را عمیر بن حجاج کندی حمل می‌کرده است. در مقابل گزارش‌هایی دال بر وفات یحیی در زمان پدرش علی (علیه‌السلام) در برخی منابع انعکاس یافته است. منبع : ایسنا

چگونگی شهادت حضرت مسلم ابن عقیل(ع) به روایت علامه مجلسی و سیدبن طاووس

 روز عرفه (نهم ذی‌الحجه) سال ۶۰ هجری «مسلم بن عقیل» فرستاده امام حسین (ع) به کوفه به شهادت رسید. گزارش چگونگی شهادت آن حضرت از زبان «سید بن طاوس» و «علامه مجلسی» نقل شده است. 

 

علامه مجلسی (ره) در جلاء‌العیون نقل می‌کند:  

 

هنگامی که حضرت «مسلم ابن عقیل» صدای پای اسبان را شنید، دانست که به طلب او آمده‌اند. فرمود: اِنّا لله وَانّا اِلَیْه راجِعُونَ و شمشیر خود را برداشت، از خانه بیرون آمد، چون نظرش به آن‌ها افتاد شمشیر خود را کشید و به آن‌ها حمله کرد و جمعی از آنان را بر خاک هلاکت افکند و به هر طرف که رو می‌آورد از پیش او می‌‌گریختند، تا آن که چند نفر از آن‌ها را به عذاب الهی واصل گردانید، تا آن که یکی از دشمنان ضربه‌ای بر صورت او زد و لب بالای مسلم خونین شد، اما آن شیر خدا به هر سو که رو می‌آورد؛ کسی در برابر او نمی‌ایستاد. چون از جنگ او عاجز شدند بر بام‌ها برآمدند و سنگ و چوب بر او می‌زدند و آتش بر نی می‌زدند و بر سر ایشان می‌‌ریختند، چون آن سید مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از زنده ماندن خود نا امید شد، شمشیر کشید و بر آن کافران حمله کرد و جمعی را از پا درآورد. در این هنگام «ابن اشعث» دید که به آسانی دست بر او نمی‌توان یافت. گفت: ای مسلم! چرا خود را به کشتن می‌دهی! ما ترا امان می‌دهیم و به نزد ابن‌زیاد می‌بریم و او اراده قتل تو ندارد، مسلم گفت قول شما کوفیان را اعتماد نشاید و از منافقان بی‌دین وفا نمی‌آید. 

 

سید بن طاووس نیز این روایت را این‌گونه نقل می‌کند:

 

هر چند امان بر او عرض کردند قبول نکرده در مقاتله اعداء اهتمام می‌نمود تا آن که جراحت بسیار رفت و نامردی از عقب او درآمد و نیزه بر پشت او زد و او را به روی انداخت. آن کافران هجوم آوردند و او را دستگیر کردند. پس استری آوردند و آن حضرت را بر او سوار کردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشیر او را گرفتند. مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشک از چشمان نازنینش جاری شد و فرمود: این اول مکر و غدر است که با من نمودید. محمد‌بن‌اشعث گفت: امیدوارم که باکی بر تو نباشد. مسلم فرمود: پس امان شما چه شد؟! پس آه حسرت از دل پر درد برکشید و سیلاب اشک از دیده بارید و گفت: «اِنّالله وَانّا اِلًیْهِ راجِعُونَ».

عبدالله‌بن‌عباس سلمی گفت: ای مسلم چرا گریه می‌کنی؟ آن مقصد بزرگی که تو در نظر داری این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست. گفت: گریه من برای خود نیست بلکه گریه‌ام برای آن سید مظلوم جناب امام حسین (ع) و اهل بیت او است که به فریت این منافقان غدار از یار و دیار خود جدا شده‌اند و روی به این جانب آورده‌اند. نمی‌دانم بر سر ایشان چه خواهد آمد.

 

پس متوجه ابن‌اشعث گردید و فرمود: می‌دانم که بر امان شما اعتمادی نیست و من کشته خواهم شد، التماس دارم که از جانب من کسی بفرستی به سوی حضرت امام حسین (ع) که آن جناب به مکر کوفیان و وعده‌های دروغ ایشان ترک دیار خود ننماید و بر احوال پسر عمّ غریب و مظلوم خود مطلع گردد، زیرا می‌دانم که آن حضرت امروز یا فردا متوجه این جانب می‌گردد و به او بگوید که پسر عمت مسلم می‌گوید که از این سفر برگرد، پدر و مادرم فدای تو باد که من در دست کوفیان اسیر شدم و مترصد قتلم و اهل کوفه همان گروهند که پدر تو آرزوی مرگ می‌کرد که از نفاق ایشان رهایی یابد.

 

ابن‌اشعث تعهد کرد. پس مسلم را به در قصر ابن‌زیاد برد و خود داخل قصر شد. احوال مسلم را به عرض آن ولدالزنا رسانید. ابن‌زیاد گفت: تو را با امان چه کار بود؟! من ترا نفرستادم که او را امان بدهی! ابن اشعث ساکت ماند. چون آن غریق بحر منت و بلا را در قصر بازداشتند، تشنگی بر او غلبه کرده بود و اکثر اعیان کوفه بر در دارالاماره نشسته و منتظر اذن بار بودند. در این وقت مسلم نگاهش افتاد بر کوزه‌ای از آب سرد که بر در قصر نهاده بودند. رو به آن منافقان کرده و فرمود جرعه آبی به من دهید. مسلم‌بن‌عمرو گفت: ای مسلم! می‌بینی آب این کوزه را چه سرد است، به خدا قسم که قطره‌ای از آن نخواهی چشید تا حمیم جهنم را بیاشامی. جناب مسلم فرمود: وای بر تو! کیستی تو؟ گفت من آنم که حق را شناختم و اطاعت امام خود یزید نمودم، هنگامی که تو عصیان او نمودی، منم مسلم بن عمرو باهلی (علیه اللعنه).

حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! چقدر بدزبان و سنگین‌دل و جفاکار می‌باشی، هر آینه تو سزاوارتری از من به شرب حمیم و خلود در جحیم.

 

پس جناب مسلم از غایت ضعف و تشنگی تکیه بر دیوار کرد و نشست، عمرو بن حریث بر حال مسلم رقتی کرد غلام خود را فرمان داد که آب برای مسلم بیاورد و آن غلام کوزه پرآب با قدحی نزد مسلم آورد و آب در قدح ریخت و به مسلم داد چون خواست بیاشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آب را ریخت و آب دیگر طلبید این دفعه نیز خوناب شد. در مرتبه سیم خواست که بیاشامد، دندان‌های ثنایای او در قدح ریخت. مسلم گفت: «اَلْحَمْدُلله لَوْ کانَ مِنَ الرّزْقِ الْمَسُومِ لَشَرِبتُهُ». گفت: گویا مقدر نشده است که من از آب بیاشامم.

در این حال رسول ابن زیاد آمد. مسلم را طلبید. آن حضرت چون داخل مجلس ابن زیاد شد؛ سلام نکرد. یکی از ملازمان ابن زیاد بانگ بر مسلم زد که بر امیر سلام کن! فرمود: وای بر تو ساکت شو! سوگند به خدای که او بر من امیر نیست، و به روایت دیگر فرمود: اگر مرا خواهد کشت؛ سلام کردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد کشت؛ بعد از این سلام من بر او بسیار خواهد شد، ابن‌زیاد گفت: خواه سلام بکنی و خواه نکنی من ترا خواهم کشت. پس مسلم فرمود: چون مرا خواهی کشت؛ بگذار که یکی از حاضرین را وصی خود کنم که به وصیت‌های من عمل نماید، گفت مهلت ترا تا وصیت کنی. پس مسلم در میان اهل مجلس رو به عمر بن سعد کرده، گفت: میان من و تو قرابت و خویشی است. من به تو حاجتی دارم! می‌خواهم وصیت مرا قبول کنی، آن ملعون برای خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن مسلم نداد.

 

اولاً؛ من در این شهر هفتصد درهم قرض دارم، شمشیر و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا کن، دیّم؛ آن که چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبی و دفن نمایی، سیّم؛ آن که به حضرت امام حسین (ع) بنویسی که به این جانب نیاید، چون که من نوشته‌ام که مردم کوفه با آن حضرت‌اند و گمان می‌کنم که به این سبب آن حضرت به طرف کوفه می‌آید. پس عمر سعد تمام وصیت‌های مسلم را برای ابن زیاد نقل کرد، عبیدالله کلامی گفت که حاصلش آن است که ای عمر تو خیانت کردی که راز او را نزد من افشا کردی اما جواب وصیت‌های او آن است که ما را با مال او کاری نیست هر چه گفته است چنان کن، و اما چون او را کشتیم در دفن بدن او مضایقه نخواهیم کرد.

و به روایت ابوالفرج ابن زیاد گفت: اما در باب جثه مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم کرد چون که او را سزاوار دفن کردن نمی‌دانم؛ به جهت آن که با من طاغی، در هلاک من ساعی بود.

 

اما حسین؛ اگر او اراده ما ننماید ما اراده او نخواهیم کرد پس ابن زیاد رو به مسلم کرد و به بعضی کلمات جسارت آمیز با آن حضرت خطاب کرد. مسلم هم با کمال قوت قلب جواب او را می‌داد و سخنان بسیار در میان گذاشت تا آخر الامر ابن زیاد علیه اللعنه ولد الزنا، ناسزا به او و حضرت امیر المومنین (ع) و امام حسین (ع) و عقیل گفت، پس بکر بن حمران را طلبید و ابن ملعون را مسلم ضربتی بر سرش زده بود پس او را امر کرد که مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن، مسلم گفت به خدا سوگند اگر در میان من و تو خویشی و قرابتی بود حکم به قتل من نمی‌کردی.

 

و مراد آن جناب از این سخن آن بود که بیاگاهاند که عبیدالله و پدرش زیاد بن ابیه زنا زادگانند و هیچ نسبی و نژادی از قریش ندارند.

پس بکر بن عمران لعین دست آن سلاله اخیار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثنای راه زبان آن مقرب درگاه به حمد تو ثنا و تکبیر و تهلیل و تسبیح و استغفار و صلوات بر رسول خدا (ص) جاری بود و با حق تعالی مناجات می‌کرد و عرضه می‌داشت که بارالها! تو حکم کن میان ما و میان این گروهی که ما را فریب دادند و دروغ گفتند و دست از یاری ما برداشتند.

 

 پس بکر بن حمران لعنة‌الله‌علیه آن مظلوم را در موضعی از بام قصر که مشرف بر کفشگران بود برد و سر مبارکش را از تن جدا کرد و آن سر نازنین به زمین افتاد. پس بدن شریفش را دنبال سر از بام به زیر افکند و خود ترسان و لرزان به نزد عبیدالله شتافت، آن ملعون پرسید که سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت: در وقت قتل مسلم مرد سیاه مهیبی را دیدم در برابر من ایستاده بود و انگشت خویش را به دندان می‌گزید و من چندان از او هول و ترس برداشتم که تا به‌حال چنین نترسیده بودم. آن شقی گفت چون می‌خواستی به خلاف عادت کار کنی، دهشت بر تو مستولی گردیده و خیال در نظر تو صورت بسته است.

 

منبع : http://www.khabaronline.ir/news-108759.aspx

زندگی نامه حضرت علی اکبر (ع)

حضرت علی اکبر (ع) فرزند ابی عبدالله الحسین(ع) بنا به روایتی در یازدهم شعبان،(۱)سال۴۳ قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود. پدر گرامی اش امام حسین بن علی بن ابی طالب (ع) و مادر محترمه اش لیلی بنت ابی مرّه بن عروه بن مسعود ثقفی است.(۲)


او از طایفه خوش نام و شریف بنی هاشم بود و به بزرگانی چون پیامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) و امام حسین (ع) نسبت دارد . ابوالفرج اصفهانی از مغیره روایت کرد: روزی معاویه بن ابی سفیان به اطرافیان و هم نشینان خود گفت: به نظر شما سزاوارترین و شایسته ترین فرد امت به امر خلافت کیست؟ اطرافیان گفتند: جز تو کسی را سزاوارتر به امر خلافت نمی شناسیم! معاویه گفت: این چنین نیست.


بلکه سزاوارترین فرد برای خلافت، علی بن الحسین(ع)است که جدّش رسول خدا(ص) می باشد و در وی شجاعت و دلیری بنی هاشم، سخاوت بنی امیه و فخر و فخامت ثفیف تبلور یافته   است. (۳)


نقل است روزی علی اکبر(ع) به نزد والی مدینه رفته  و از طرف پدر بزرگوارشان پیغامی را خطاب به او می برد، در آخر والی مدینه از علی اکبرسئوال کرد نام تو چیست؟ فرمود: علی سئوال نمود نام برادرت؟ فرمود: علی آن شخص عصبانی شد، و چند بار گفت: علی، علی، علی، « ما یُریدُ اَبُوک؟ » پدرت چه می خواهد، نام فرزندان را همه اش علی می گذارد، این پیغام را علی اکبر(ع) نزد اباعبدالله الحسین (ع) برد، ایشان فرمود : والله اگر پروردگار دهها فرزند پسر به  من عنایت کند نام همه ی آنها را علی می گذارم و اگر دهها فرزند دختر به من عطا، نماید نام همه ی آنها را نیز فاطمه می گذارم.


درباره شخصیت علی اکبر(ع) گفته شد، که وی جوانی خوش چهره، زیبا، خوش زبان و دلیر بود و از جهت سیرت و خلق و خوی و صباحت رخسار، شبیه ترین مردم به پیامبر اکرم(ص) بود و شجاعت و رزمندگی را از جدش علی ابن ابی طالب (ع) به ارث برده و جامع کمالات، محامد و محاسن بود. (۴)


در روایتی به نقل از شیخ جعفر شوشتری در کتاب خصائص الحسینیه آمده است: اباعبدالله الحسین هنگامی که علی اکبر را به میدان می فرستاد، به لشگر خطاب کرد و فرمود:


« یا قوم، هولاءِ  قد برز علیهم غلام، اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله……. ای قوم، شما شاهد باشید، پسری را به میدان می فرستم، که شبیه ترین مردم از نظر خلق و خوی و منطق به رسول الله (ص) است بدانید هر زمان ما دلمان برای رسول الله(ص) تنگ می شد نگاه به وجه این پسر می کردیم.


بنا به نقل ابوالفرج اصفهانی، آن حضرت درعصر خلافت عثمان بن عفان (سومین خلیفه راشدین) دیده به جهان گشود.(۵)


این قول مبتنی بر این است که وی به هنگام شهادت بیست و پنج ساله بود. در برخی روایات هم سن ایشان را ۲۸ ساله ذکر کرده اند، وی در مکتب جدش امام علی بن ابی طالب (ع) و در دامن مهرانگیز  پدرش امام حسین(ع) در مدینه و کوفه تربیت و رشد و کمال یافت.


امام حسین (ع) در تربیت وی و آموزش  قرآن ومعارف اسلامی و اطلاعات سیاسی و اجتماعی به آن جناب تلاش بلیغی به عمل آورد و از وی یک انسان کامل و نمونه ساخت و شگفتی همگان، از جمله دشمنانشان را بر انگیخت.


به هر روی علی اکبر(ع) در ماجرای عاشورا حضور فعال داشت و در تمام حالات در کنار پدرش امام حسین(ع)بود و با دشمنانش به سختی مبارزه می کرد. شیخ جعفر شوشتری در خصائص نقل می کند: هنگامی که اباعبد الله الحسین علیه السلام در کاروان خود حرکت به سمت کربلا می کرد، حالتی به حضرت(ع) دست داد به نام نومیه و در آن حالت مکاشفه ای برای حضرت(ع) رخ داد، از آن حالت که خارج شد استرجاع کرد: و فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون » علی اکبر(ع) در کنار پدر بود و می دانست امام بیهوده کلامی را به زبان نمی راند، سئوال نمود، پدرجان چرا استرجاع فرمودی؟: حضرت بلادرنگ فرمود: الان دیدم این کاروان می رود به سمت قتلگاه و مرگ درانتظار ماست. علی اکبر(ع) سئوال نمود: پدر جان مگر ما بر حق نیستیم؟ حضرت فرمود: آری ما بر حق هستیم. علی اکبر (ع) عرضه داشت: پس از مرگ باکی نداریم.


گفتنی است با این که حضرت علی اکبر(ع) به سه طایفه معروف عرب پیوند و خویشاوندی داشته است، با این حال در روز عاشورا و به هنگام نبرد با سپاهیان یزید، هیچ اشاره ای به انتسابش به بنی امیه و ثفیف نکرد، بلکه هاشمی بدون و انتساب به اهل بیت(ع) را افتخار خویش دانست و در رجزی چنین سرود:


أنا عَلی بن الحسین بن عَلی نحن  بیت الله آولی بالنبیّ

أضربکَم با لسّیف حتّی یَنثنی ضَربَ غُلامٍ هاشمیّ علَویّ

وَ لا یَزالُ الْیَومَ اَحْمی عَن أبی تَاللهِ لا یَحکُمُ فینا ابنُ الدّعی


وی نخستین شهید بنی هاشم در روز عاشورا بود و در زیارت شهدای معروفه نیز آمده است:السَّلامُ علیکَ یا اوّل قتیل مِن نَسل خَیْر سلیل. (۷)


علی اکبر(ع) درنبرد روز عاشورا دویست تن از سپاه عمر سعد را در دو مرحله به هلاکت رسانید و سرانجام مرّه بن منقذ عبدی بر فرق مبارکش ضربتی زد و او را به شدت زخمی نمود. آن گاه سایر دشمنان جرأت و جسارت پیدا کرده  و به آن حضرت هجوم آوردند و وی را آماج تیغ شمشیر و نوک نیزه ها نمودند و مظلومانه به شهادتش رسانیدند.


امام حسین(ع) در شهادتش بسیار اندوهناک و متأثر گردید و در فراقش فراوان گریست و هنگامی که سر خونین اش را در بغل گرفت، فرمود:


ولدی علی عَلَی الدّنیا بعدک العفا.(۸)(فرزندم علی ،دیگر بعد از تو اف بر این دنیا).


در مورد سنّ شریف وی به هنگام شهادت، اختلاف است. برخی می گویند هجده ساله، برخی می گویند نوزده ساله  و عده ای هم می گویند بیست و پنج ساله بود.(۹)


اما از این که وی از امام زین العابدین(ع)، فرزند دیگر امام حسین(ع) بزرگتر یا کوچک تر بود، اتفاقی میان مورخان و سیره نگاران نیست. روایتی از امام زین العابدین(ع) نقل شده که دلالت دارد بر این که وی از جهت سن کوچک تر از علی اکبر(ع) بود. آن حضرت فرمود: کان لی اخ یقال له علیّ اکبر منّی قتله الناس …(۱۰)


مقبره حضرت علی اکبر علیه السلام  در کربلای معلی پایین پای اباعبدالله الحسین علیه السلام است و در سلام زیارت عاشورا منظور از “وعلی علی ابن الحسین “، آقا علی اکبر علیه السلام می باشد.


پی نوشت ها:

۱٫ مستدرک سفینه البحار (علی نمازی)، ج ۵، ص ۳۸۸٫

۲٫أعلام النّساء المؤمنات (محمد حسون و امّ علی مشکور)، ص ۱۲۶؛ مقاتل الطالبین (ابوالفرج اصفهانی)، ص ۵۲٫

۳٫ مقاتل الطالبین، ص ۵۲؛ منتهی الآمال (شیخ عباس قمی)، ج ۱، ص ۳۷۳ و ص ۴۶۴٫

۴٫ منتهی الامال ، ج ۱، ص.

۵٫ مقاتل الطالبین، ص ۵۳٫

۶٫ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۳۷۵؛ الارشاد (شیخ مفید)، ص ۴۵۹٫

۷٫ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۳۷۵٫

۸٫ همان.

۹٫همان و الارشاد، ص ۴۵۸٫

۱۰٫ نسب قریش (مصعب عبن عبدالله زبیری)، ص ۸۵، الطبقات الکبری (محمد بن سعد زهری)، ج ۵، ص ۲۱۱٫

منبع : www.aviny.com/Occasion

زینب (س ) کنار قبر برادر در اربعین و عزاداری در مدینه

  روایت شده است : 

 

هنگامى که حضرت زینب (س ) و همراهان در روز اربعین به کربلا آمدند، زینب (س ) در کنار قبر برادر، درد دلها کرد و گفتار جان سوزى گفت ؛ از جمله به یاد رقیه (س ) افتاد و زبان حالش این بود: 

((برادر جان ! همه کودکانى را که به من سپرده بودى ، به همراه خود آوردم ، مگر رقیه ات را که او را در شهر شام با دل غمبار به خاک سپرده ام !))  

 

چون به نزدیکى مدینه رسیدند محمل ها را فرود آورده ، شتران را یک سو خوابانیده و خود مشغول نوحه سرایى بشدند و اسباب شهدا را پیش روى خود پهن نمودند. ناگاه غلغله اهل مدینه بر پا شد و زنان مهاجر و انصار نمایان شدند. حضرت سجاد (ع ) بفرمود تا آنها را استقبال نمودند. 

چون چشم زنان مدینه به آن سیاه پوشان افتاد. هنگامه محشر نمودار شد.

 

شتابان روى به خیمه ها نمودند. چون اهل حرم را بدان حال نگریستند، که جز حضرت سجاد (ع ) از رجال مراجعت ننموده ، سخت بگریستند. گروهى با حضرت زینب (س )، جماعتى دور ام کلثوم ؛ هر چند نفر مشغول به یکى از اهل حرم شدند و از حضرت زینب (س ) چگونگى حالات را جویا شدند. 

زینب (س ) فرمود : ((به چه زبان شرح دهم که قدرت بیان ندارم ، بلکه از زندگانى خود بیزارم . اى زنان قریش و اى دختران بنى هاشم ! چیزى مى شنوید و حکایتى به گوش مى سپارید. اگر شرح حال شهدا و اسرا را باز گویم ، در مورد ملامتم چگونه زنده باشم ؟))  

 

راوى مى گوید : هنگامى که حضرت زینب (ع ) به در مسجد پیامبر(ص ) رسید، چارچوب در را گرفت و فریاد زد : ((یا جداه ! انى ناعیة الیک اخى الحسین و هى مع ذلک لا تجف لها عبرة و لا تفتر من البکاء و النحیب . و کلما نظرت الى على بن الحسین (ع ) تجدد حزنها و زاد و جدها)). 

 

اى جد من ! خبر شهادت برادرم حسین (ع ) را براى تو آورده ام . راوى گوید : هرگز اشک از چشمان حضرت زینب (س ) نمى ایستاد و گریه و ناله اش کم نمى شد و هرگاه حضرت على بن الحسین (ع ) را مى دید داغش تازه و غم او افزون مى گشت .  

 

شیون هنگام ورود به مدینه 

 

در روایت دیگر آمده : حضرت زینب (س ) در میان کاروان ، به خواهران و کودکان سفر کرده ، رو کرد و فرمود : ((از هودجها پیاده شوید که اینک روضه منوره جدم رسول خدا (ص ) نمایان است .))

آن گاه آهى کشید که نزدیک بود روح از بدنش خارج گردد. جمعیت بسیار از هر سو هجوم آوردند، زینب (س ) با ذکر وقایع جان سوز کربلا، مى گریست و همه حاضران صدا به گریه بلند کردند به طورى که گویا قیامت بر پا شده است .

 

زینب (س ) خطاب به برادرش حسین (ع ) مى گفت : ((برادرم حسین جان ! (اشاره به قبرها) جدت و مادرت و برادرت و بستگانت هستند که در انتظار قدوم تو به سر مى برند، اى نور چشمم ، تو شهید شدى و اندوه طولانى براى ما به ارث گذاشتى ، اى کاش مرده و فراموش شده بودم و ذکرى از من نبود.))

 

سپس زینب (س ) خطاب به شهر مدینه کرد و فرمود : ((اى مدینه ! جدم کجا رفت آن روزى که همراه مردان و جوانان ، با شادى از تو بیرون رفتیم ؟ ولى امروز با اندوه و حزن و با بار سنگین حوادث تلخ و پر از رنج ، بر تو وارد شدیم ، مردان و پسران ما از ما جدا شدند پراکنده شدیم ،))

 

سپس کنار قبر رسول خدا (ص ) آمد و گفت : ((اى جد بزرگوار اى رسول خدا! من خبر در گذشت برادرم حسین را براى تو آورده ام .))(۱۷۱)

 

ملاقات ام البنین با زینب (س ) 

 

روایت شده : وقتى که اهل بیت (ع ) وارد مدینه شدند، ام البنین مادر حضرت عباس (ع ) در کنار قبر رسول خدا (ص ) با زینب (س ) ملاقات کرد.

ام البنین گفت : ((اى دختر امیرمؤ منان ! از پسرانم چه خبر؟))

زینب : همه کشته شدند.

ام البنین : جان همه به فداى حسین ! بگو از حسین چه خبر؟

زینب : حسین را با لب تشنه کشتند.

ام البنین تا این سخن را شنید، دستهاى خود را بر سرش زد و با صداى بلند و گریان مى گفت : اى واى حسین جان .

زینب : اى ام البنین ! از پسرت عباس یادگارى آورده ام .

ام البنین گفت : آن چیست ؟ زینب (س ) سپر خون آلود عباس (ع ) را از زیر چادر بیرون آورد. ام البنین تا آن را دید، چنان دلش ‍ سوخت که نتوانست تحمل کند، از شدت ناراحتى بى هوش شده و به زمین افتاد.

 

یاد جانسوز زینب (س ) در مدینه از رقیه 

 

روایت شده است که وقتى حضرت زینب (س ) با همراهان به مدینه بازگشتند زنهاى مدینه براى عرض تسلیت ، به حضور زینب (س ) آمدند آن حضرت حوادث جان سوز کربلا و کوفه و شام را براى آنها بیان مى کرد و آنها گریه مى کردند، تا این که به یاد حضرت رقیه (س ) افتاد و فرمود: ((اما مصیبت وفات رقیه در خرابه شام ، کمرم را خم کرد و مویم را سفید نمود.))

 

زنها وقتى این سخن را شنیدند، صدایشان با شور و ناله به گریه بلند شد و آن روز به یاد رنجهاى جانگداز رقیه (س ) بسیار گریستند.

 

سوگوارى کنار قبر مادرش زهرا(س ) 

 

روایت شده است که حضرت زینب (س ) و همراهان ، کنار قبر مادرشان زهرا(س ) (یعنى حدود و سمت قبر آن حضرت ) رفتند. در آن جا نیز شیون به پا شد، زنان و مردان مدینه ، آن چنان مى گریستند که گویى محشر شده است .

 

زینب (س ) که قافله سالار عزاداران بود، آن قدر ((مادر، مادر)) کرد تا بى هوش به زمین افتاد. وقتى به هوش آمد صدا زد : ((مادرم ! آن قدر تازیانه به بدنم زدند که بدنم مجروح شد)). سپس عرض کرد: ((پیراهن حسین را براى تو سوغاتى آورده ام )). (طبق نقل سید بن طاووس در لهوف ، در آن پیراهن صد و چند سوراخ و بریدگى از آثار تیرها و نیزه ها و شمشیرها بود).

 

زینب (س ) به مردم مدینه رو کرد و فرمود : ((در کربلا نبودید تا بنگرید که برادرم را چگونه کشتند، این سوراخها که در این پیراهن مى بینید، جاى تیرها و شمشیرها و نیزه هاى دشمن است .))

 

دستور به سیاه پوش کردن محمل ها 

 

براى رفتن اهل بیت (ع ) به مدینه ، همه نوع امکانات تهیه شد : محملهاى زرین ؛ لباسهاى تجملاتى و رنگین ؛ اسبها و وسایل سوارى ؛ توشه راه براى اهل بیت (ع ) و ماموران محافظ، که سیصد و به روایتى پانصد نفر بودند؛ و هر نوع امکانات دیگرى که لازم بود تمام آنها به دستور یزید آماده شد و مسئولیت تمام آنها را به عهده ((عمرو بن خالد قریشى )) و بنابر روایتى ، به عهده ((نعمان بن بشیر)) که از صحابه رسول خدا (ص ) و معروف به صلاح و خوبى بود گذاشت ، و دستور داد با کمال احترام و به هر نحو که خود آنان مى پسندند با ایشان رفتار کنند، تا به مدینه برسند.

 

همه چیز آماده بود. فقط منتظر بودند که اهل بیت (ع ) بر محملها سوار شوند تا کاروان حرکت نماید.

نخست امام زین العابدین (ع ) از منزل بیرون آمد، آن گاه اجازه فرمود اهل بیت بیرون آیند و سوار شوند. زینب (س ) بلند شد، سایر زنان نیز به پیروى از او بلند شده ، از خانه بیرون آمدند. زنان آل ابى سفیان ، دختران یزید و سایر زنان و دختران مربوطه با گریه و اشک تا در کاخ دارالاماره از ایشان بدرقه کردند.

 

پس از وداع و خداحافظى با آنان ، زینب (س ) نزدیک کاروان آمد. همین که چشمش به آن محملهاى تجملاتى افتاد که با پارچه هاى زربافت و رنگین پوشیده شده بودند، به یکى از کنیزان همراه خود فرمود : ((به نعمان بن بشیر بگو این محملها را سیاه پوش کن تا مردم بدانند ما عزادار اولاد زهرا هستیم )).

 

منظور زینب (س ) از این دستور این بود که نشان عزا و سوگوارى همه جا و براى همه کس معلوم باشد. آن روز که حسین (ع ) را کشتند به تمام شهرها و روستاها تبریک گفتند و جشن گرفتند، امروز هم که پیام آور خون شهیدان مسئولیت دفاع از خون آنها را به عهده گرفته است ، باید در هر جا که مى رسد آن تبلیغات شوم و مسموم کننده را خنثى نماید.

 

نعمان بن بشیر امر زینب بزرگ را اطاعت کرد، تمام محملها با پارچه هاى سیاه که نشان سوگ و عزا بود، پوشانده شد.

همین که خواستند سوار شوند زینب (س ) روزى را که از مدینه بیرون آمدند و رجال و مردانى را که همراهشان بودند و هم اکنون جایشان خالى بود، به یاد آورد تمام زنان و کودکان با ناله و شیون و با چشم گریان هر کدام به زبانى سوگوارى مى کردند از میان مردم که براى بدرقه و خداحافظى آمده بودند، عبور کرده و از دروازه شام بیرون رفتند…

 

شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود

وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت

 

در بین راه به هر منزلى که مى رسید به حسب مناسبتها مجلس ‍ سوگوارى تشکیل مى داد و ظلم و ستم هیات حاکمه ، و مظلومیت اهل بیت (ع ) را براى مردم توضیح مى داد، تا به مدینه رسیدند.

 

منبع : ۲۰۰ داستان از فضایل ، مصایب  وکرامات حضرت زینب(س) ، نوشته عباس عزیزی

 

(استفاده از این مطلب بدون ذکر نشانی سایت جایز نیست)

اربعین شهادت امام حسین (ع) و زیارت قبر آن حضرت از سوى جابر بن عبدالله انصارى و خاندان سید الشهدا(ع)

با این که روز چهلم شهادت اباعبدالحسین علیه السّلام و یارانش در کربلا، به حساب ریاضى باید نوزدهم ماه صفر باشد، همان طورى که شیخ ‌بهایى در توضیح المقاصد به آن اشاره کرده است ، ولى علما و تاریخ ‌نگاران شیعه ، چهلم شهادت آن حضرت را، روز بیستم صفر دانسته اند.

شاید گفتارشان بدین جهت باشد که آنان روز عاشورا را به حساب نیاورده و آغاز چهلم را از روز یازدهم ماه محرّم شمرده اند.

 

به هر تقدیر، بیستم صفر روز اربعین شهادت امام حسین علیه السّلام و یارانش است . این روز، روز زیارت امام حسین علیه السّلام است و براى آن ، زیارت هاى ویژه اى از امامان معصوم علیهم السّلام نقل شده است . براى استفاده از این زیارت ها به کتب ادعیه ، از جمله کتاب شریف مفاتیح الجنان شیخ عباس قمى رجوع نمایید.

 

در این روز جابربن عبدالله انصارى وارد کربلا گردید و قبر مطهر امام حسین علیه السّلام را زیارت کرد. او نخستین زایرى بود که با معرفت ، موفق به زیارت قبر آن حضرت گردید.

 

جابر بن عبداللّه ، از اهالى مدینه طیبه و از صحابه معروف رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و از دوستداران اهل بیت علیهم السّلام بود. 

وى ، پس از رحلت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله از جبهه حق طلب امیرمؤمنان علیه السّلام و فاطمه زهرا علیها السّلام هوادارى مى کرد و در ایام خلافت امیرمؤمنان علیه السّلام از نزدیکان آن حضرت بود. پس از شهادت امیرمؤمنان علیه السّلام از یاران امام حسن مجتبى علیه السّلام ، امام حسین علیه السّلام و امام زین العابدین علیه السّلام بود. 

وى ، عمرى دراز پیدا کرد و تا ایام جوانى امام محمدباقر علیه السّلام را درک نمود و سلام پیامبراسلام صلّى اللّه علیه و آله را به امام محمدباقر علیه السّلام ابلاغ کرد.

 

روایت شد که جابربن عبدالله ، روزها در مسجد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مى نشست و مى گفت :  یا باقِرَ، یا باقِرَالْعِلْمِ. ! مردم مدینه مى گفتند: او هذیان مى گوید. وى مى گفت : به خدا سوگند، من بیهوده و پریشان سخن نمى گویم . من از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که به من فرمود: اى جابر! تو زنده مى مانى تا ببینى مردى از اهل بیت مرا که نام او، نام من و رخسارش ، رخسار من است . بشکافد دانش را شکافتنى ، هرگاه وى را دیدى ، سلام مرا به او برسان . 

این فرمایش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله است که مرا واداشت این سخن را بگویم .

 

جابربن عبدالله در اواخر عمر، نابینا شد و در سال ۷۸ قمرى در سن بالاى نودسالگى در مدینه بدرود حیات گفت . او آخرین صحابه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله است که در این شهر وفات یافته است .

 

پس از شهادت اباعبدالله الحسین علیه السّلام در کربلا و اسارت خاندانش به دست ستمگران حکومت ننگین یزید و انتشار این گونه رویدادها در شهرهاى گوناگون اسلامى ، مسلمانان ، به ویژه دوستداران اهل بیت علیهم السّلام بسیار ناراحت شده و برخى از آنان ، از خود حساسیت نشان دادند و صداى اعتراض خود را بلند کردند.

نمونه بارز آن ، اعتراض عبدالله بن عفیف در مسجد کوفه نسبت به گفتار سخیف عبیدالله بن زیاد (حاکم کوفه و بصره ) درباره شهادت امام حسین علیه السّلام است ، که سرانجام خود وى نیز به دست دژخیمان عبیدالله در کوفه به شهادت رسید.

 

جابربن عبدالله انصارى که در هنگام شهادت امام حسین علیه السّلام ، به احتمال زیاد در مدینه حضور داشت و از قیام و شهادت آن حضرت بى اطلاع بود، پس از آگاهى از جنایت سپاهیان یزید و شهادت امام حسین علیه السّلام و یاران وفادارش در کربلا، عازم کوفه گردید تا از این رویداد بزرگ  به خوبى آگاه شود.

 

وى پس از اطلاع کامل از نحوه شهادت و به دست آوردن نشانى محل شهادت امام حسین علیه السّلام ، عازم سرزمین کربلا گردید و نخستین کسى بود که توفیق زیارت قبر امام حسین علیه السّلام را به دست آورد و پایه گذار سنت حسنه زیارت مرقد پیشواى شهیدان ، حضرت امام حسین علیه السّلام گردید.

 

در این جا ماجراى زیارت جابر را از کتاب بشارة المصطفى ، به نقل از کتاب منتهى الامال شیخ ‌عباس قمى بیان مى کنیم :

 

عطیّة بن سعدبن جناده عوفى کوفى که از روات امامیه است و اهل سنت در رجال ، تصریح کرده اند به صدق او در حدیث ، گفت : ما بیرون رفتیم با جابربن عبدالله انصارى به جهت زیارت قبر حضرت حسین علیه السلام . پس زمانى که به کربلا وارد شدیم ، جابر نزدیک فرات رفت و غسل کرد، پس جامه را لنگ خود کرد و جامه دیگر را بر دوش افکند. پس گشود بسته اى را که در آن سُعد بود و به پاشید از آن بر بدن خود. پس به جانب قبر روان شد و گامى برنداشت مگر با ذکر خدا، تا نزدیک قبر رسید. مرا گفت تا دست مرا به قبر گذار. من دست وى را به قبر گذاشتم . چون دستش به قبر رسید بى هوش بر روى قبر افتاد. پس آبى بر وى پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت : یا حسین ! پس گفت : حَبیبٌ لا یُجیبُ حَبیبَهُ؛ آیا دوست ، جواب نمى دهد دوست خود را؟ پس گفت : کجا توانى جواب دهى و حال آن که در گذشته از جاى خود رگ هاى گردن تو و آویخته شده بر پشت و شانه تو، و جدایى افتاده بین سر و تن تو. پس شهادت مى دهم که تو مى باشى فرزند خیرالنّبیین و پسر سیّدالمؤمنین و فرزند هم سوگند تقوى و سلیل هدى و خامس اصحاب کساء و پسر سیّدالنقباء و فرزند فاطمه سیّده زن ها، و چگونه چنین نباشى و حال آن که پرورش داده تو را پنجه سیّدالمرسلین و پروریده شدى در کنار متقین و شیر خوردى از پستان ایمان و بریده شدى از شیر با سلام و پاکیزه بودى در حیات و ممات . همانا دل هاى مؤ منین خوش نیست به جهت فراق تو و حال آن که شکى ندارد در نیکویى حال تو. پس بر تو باد سلام خدا و خشنودى او و همانا شهادت مى دهم که تو گذشتى بر آن چه گذشت بر آن برادر تو یحیى بن زکریّا. پس جابر برگردانید چشم خود را بر دور قبر و شهدا را سلام کرد، بدین طریق :

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَیَّتُهَا الْاَرْواحُ الَّتى حَلَّتْ بِفِناءِ قَبْرِ الْحُسَینِ عَلَیه السَّلامُ وَ اَناخَتْ بِرَحْلِهِ، اَشْهَدُ اَنَّکُمُ اَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَیْتُمُ الزَّکوةَ وَ اَمَرْتُمْ بِالمَعْروُفِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ جاهَدْتُمُ الْمُلْحِدینَ وَ عَبَدْتُمُ اللّهَ حَتّى آتیکُمُ الْیَقینُ.

 

پس گفت : سوگند به آن که برانگیخت محمّد صلّى اللّه علیه و آله را به نبوت حقه که ما شرکت داریم  شما را در آن چه داخل شدید در آن .

 

عطیّه گفت : به جابر گفتم : چگونه ما با ایشان شرکت کردیم و حال آن که فرود نیامدیم ما وادیی را، و بالا نرفتیم کوهى را و شمشیرى نزدیم ؟ و اما این گروه ، پس جدایى افتاده مابین سر و بدنشان ، و اولادشان یتیم و زنانشان بیوه گشته اند.

 

جابر گفت : اى عطیه ! شنیدم از حبیب خود رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله که مى فرمود : هر که دوست دارد گروهى را، با ایشان محشور شود و هر که دوست داشته باشد عمل قومى را، شریک شود در عمل ایشان . پس قسم به خداوندى که محمّد صلّى اللّه علیه و آله را براستى برانگیخته که نیّت من و اصحابم بر آن چیزى است که گذشته بر او حضرت حسین علیه السّلام و یاورانش .

 

به این ترتیب ، جابر بن عبدالله انصارى نه تنها خود موفق به زیارت اباعبداللّه الحسین علیه السّلام گردید، بلکه با رفتار و گفتار خود، زیارت امام حسین علیه السّلام و سایر شهیدان کربلا را در میان دوستداران اهل بیت علیهم السّلام رواج داد.

 

از آن پس ، شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السّلام از کوفه ، بصره ، مدینه و سایر مناطق اسلامى به سوى کربلا روان شده و این صحراى دورافتاده و خشک را به زیارت گاهى مقدس درآوردند و زیارت امام حسین علیه السّلام را به عنوان یک فرهنگ جهادى و دینى در میان تمامى مسلمانان جهان مطرح کردند.

 

ورود خاندان امام حسین علیه السّلام به کربلا

 

مسئله دیگرى که لازم است در این جا به آن اشاره کنیم ، این است : آیا خاندان امام حسین علیه السّلام و بازماندگان واقعه کربلا پس از دوران اسارت ، در برگشت از شام به مدینه ، وارد کربلا شدند و ورود آنان مطابق با روز اربعین شهادت امام حسین علیه السّلام بود؟

 

در این باره ، تاریخ ‌نگاران و سیره نویسان ، دیدگاه واحدى ندارند. برخى معتقدند که آنان در هنگام رفتن از کوفه به شام ، در حال اسیرى وارد کربلا شدند و اربعین آن حضرت را با سوگوارى خود گرامى داشتند.

 

برخى دیگر مى گویند : آنان پس از بازگشت از شام  وارد کربلا شده و با جابربن عبدالله انصارى ، هم زمان در روز اربعین ، قبر امام حسین علیه السّلام را زیارت کردند. برخى دیگر تنها به حضور جابر در روز اربعین اشاره کرده و از آمدن خاندان امام حسین علیه السّلام سخنى به میان نیاورده اند.

 

برخى دیگر نیز گفته اند : خاندان امام حسین علیه السّلام ، نه در اربعین سال اول ، بلکه در اربعین سال بعد به کربلا رفته و قبر آن حضرت را زیارت کردند.

 

چون ما در صدد تفصیل ماجرا نیستیم ، اشاره اى به ادله و نشانه هاى گفتار فوق نمى کنیم و تنها برداشت شخصى خویش را با توجه به مطالعه منابع گوناگون اسلامى و جمع بندى آنان بیان مى کنیم .

 

به نظر مى آید که خاندان اباعبدالله الحسین علیه السّلام پس از آزادى و بازگشت از شام ، در میان راه تغییر مسیر داده و به جاى رفتن به مدینه ، به سوى کربلا روان شدند. آنان هنگامى وارد سرزمین کربلا شدند، که جابر بن عبدالله انصارى و عده اى از دوستداران اهل بیت علیهم السّلام در آن جا به سوگوارى مشغول بودند.

ملحق شدن خاندان امام حسین علیه السّلام به سایر سوگواران ، حالت ویژه اى در سرزمین کربلا به وجود آورد و زیارت امام حسین علیه السّلام به طور آشکار و لعن و نفرین کردن بر قاتلان آن حضرت ، صحراى کربلا را طنین انداز کرد و سد شیطانى یزید و عبیدالله بن زیاد در دشمنى با خاندان پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را شکست و سیل ابراز محبت و دوستى به اهل بیت علیهم السّلام به ویژه نسبت به امام حسین علیه السّلام در میان مسلمانان به راه افتاد و دشمنان را به رسوایى کشانید.

 

این گفتار به این معنا نیست که جابربن عبدالله و خاندان امام حسین علیه السّلام ، هم زمان در روز اربعین وارد کربلا شده باشند. بلکه مسلّم این است که جابربن عبدالله انصارى در روز اربعین در کربلا حضور داشت ، ولى خاندان امام حسین علیه السّلام پس از اربعین ، در روزهاى دیگر و شاید ماه دیگر، غیر از ماه صفر وارد کربلا شده اند، امّا ورودشان مصادف بود با حضور جابربن عبدالله انصارى .

 

به این جهت ، معروف شده است که این دو گروه ، هم زمان وارد کربلا شده اند. سیدبن طاووس در (( اللهوف على قتلى الطفوف )) در این باره گفت :

 

قالَ الرّاوى : لَمّا رَجَعَ نِساءُ الْحُسَیْنِ (عَلیه السّلام ) وَ عَیالِهِ مِنَ الشّامِ وَ بَلَغُوا اِلَى الْعِراق ، قالُوا لِلدّلیلِ: مُرَّ بِنا عَلى طَریقِ کربَلاء. فَوَصَلُوا اِلى مَوْضِعِ الْمَصْرعِ فَوَجَدُوا جابِر بنِ عبداللّه الا نصارى (ره ) وَ جَماعَةً مِنْ بَنى هاشِمِ وَ رِجالا مِنْ آلَ الرَّسولِ صلّى اللّه علیه و آله قَد وَرَدُوا الزِیارَةِ قَبرِ الْحُسَین علیه السّلام ، فَوافُوا فى وَقتٍ واحِدٍ وَ تَلاقوُا بِالبُکاءِ وَ الْحُزنِ وَ اللَّطْم وَ اَقامُوا الْماتِمَ الْمُقْرِحَةُ لِلْاءکبادِ، وَ اجْتَمَعَ اِلَیْهِم نِساءُ ذلِکَ السَّوادِ فَاقاَموُا عَلى ذلِک اءیّاما.

 

یعنی : هنگامی که زنان امام حسین(ع) وخانواده ایشان از شام برگشتند وبه ناحیه عراق رسیدند به راهنما گفتند که ما را از راه کربلا ببر. پس به محلی به نام مصرع رسیدند ودر آن جا جابر بن عبدالله انصاری وگروهی از بنی هاشم ومردانی از خاندان پیامبر(ص) را یافتند، این عده برای زیارت قبر امام حسین(ع) آمده بودند. پس یک دیگر را در وقتی هم زمان ملاقات کردند وگریه واندوه وعزای آنها با هم تلاقی یافت وماتمی بزرگ برای کشتگان بر پا داشتند و زنان آن ناحیه نیز به آنها پیوستند ومدتی را به عزاداری پرداختند.

 

از این گفته به روشنى دانسته مى شود که حضور جابربن عبدالله انصارى در کربلا، موجب گردید که سایر دوستداران اهل بیت علیهم السّلام ، اعمّ از بنى هاشم و وابستگان به بیت رسالت و امامت ، و اهالى کوفه و بصره ، به طور گروهى و انفرادى وارد کربلا شدند و به سوگوارى پرداختند. بدین جهت حضور آنان ، روزها بلکه ماه ها به طول انجامید و در همان ایام ، کاروان امام حسین علیه السّلام نیز به آنان ملحق شد.

 

امّا اگر گفته شود که خاندان امام حسین علیه السّلام در روز اربعین شهادت امام حسین علیه السّلام در برگشت از شام ، به کربلا رسیدند، این گفتار نمى تواند با ایّام درازمدت اسارت آنان در کوفه و شام و طى راه طولانى رفت و برگشت مابین دو سرزمین در مدت کوتاه چهل روز، سازگارى داشته باشد.

 

منبع : روز شمار تاریخ اسلام ، ماه صفر ، نوشته سید تقی واردی

 

(استفاده از این مطلب بدون ذکر نشانی سایت جایز نیست)

نام واقعی رقیه دختر امام حسین(ع) چیست؟

حوزه نیوز نوشت :

 

آیا این نام (رقیه) درست و صحیح است؟

 

اصل وجود دختری چهار ساله برای امام حسین علیه السلام در منابع شیعی آمده است در کتاب کامل بهائی نوشته علاء الدین طبری (قرن ششم هجری) قصه دختری چهار ساله که در ماجرای اسارت در خرابه شام در کنار سر بریده پدر به شهادت رسیده، آمده است.[۱]

 

اما در مورد نام او، آیا رقیه بوده یا فاطمه صغری و… اختلاف است.

 

دو خطاب از امام حسین علیه السلام در کربلا در مصادر شیعی آمده است که یکی از دختران حرم خود را با نام رقیه صدا زده است.

 

۱)- “یا اختاه یا ام کلثوم، و انت یا زینب و انت یا رقیه و انت یا فاطمه و انت یا رباب، …”.[۲]

 

۲)- “ثم نادی: یا ام کلثوم و یا سکینه و یا رقیه و یا عاتکه و یا زینب یا اهل بیتی علیکن منی السلام”.[۳]

 

اکثر محدثان دو دختر به نامهای سکینه و فاطمه برای امام حسین (ع) ذکر کرده‌اند اما علامه ابن شهر آشوب و محمد بن جریر طبری، سه دختر به نامهای سکینه فاطمه و زینب (ع) را برای آن حضرت برشمرده‌اند.

 

در میان محدثان قدیم تنها علی بن عیسی اربلی ـ صاحب کتاب کشف الغمه (که این کتاب را در سال۶۸۷ ه ق تألیف کرده است) به نقل از کمال الدین گفته است که امام حسین (ع) شش پسر و چهار دختر داشت ولی او نیز هنگام شمارش دخترها، سه نفر به نامهای زینب سکینه و فاطمه را نام می‌برد و از چهارمی ذکری به میان نمی‌آورد.

 

احتمال دارد که چهارمین دختر همین رقیه (ع) بوده است.

 

علامه حائری در کتاب معالی السبطین می‌نویسد: بعضی مانند محمد بن طلحه شافعی و دیگران از علمای اهل تسنن و شیعه می‌نویسند “امام حسین (ع) دارای ده فرزند، شش پسر، و چهار دختر بوده است.

 

سپس می‌نویسد: دختران او عبارتند از: سکینه، فاطمه صغری، فاطمه کبری و رقیه علیهن السلام.

آنگاه در ادامه می‌افزاید: رقیه پنج سال یا هفت سال داشت و در شام وفات کرد. مادرش “شاه زنان” دختر یزجرد بود.[۴]

 

باید دانست که گاهی بعضی از دختران دو نام داشتند مثلاً طبق قرائتی به احتمال قوی همین حضرت رقیه (س) را فاطمه صغری می‌خواندند و شاید همین موضوع باعث غفلت از نام اصلی او شده است.

 

بهرحال از لحاظ تحقیقی هیچ استبعادی وجود ندارد که نام این دختر امام حسین (ع) رقیه باشد.

 

نظر دو تن از مراجع تقلید در خصوص دختر سه ساله امام حسین‌(ع)

 

پنجم صفر سالروز شهادت ریحانه امام حسین(ع) حضرت رقیه‌(س) است که سندی بر مظلومیت خاندان پیامبر‌(ص) می‌باشد، عده‌ای از ارادتمندان به ساحت قدسی اهل بیت‌(ع) در پاسخ به شبهه‌ای که در برخی محافل مطرح شده نظر دو تن از مراجع عظام تقلید شیعه در این خصوص را با طرح ۴ سؤال جویا شده‌اند.

 

۱-صحت وجود دختری با مشخصاتی که ارباب مقاتل در مورد کیفیت شهادت آن بزرگوار نقل کرده‌اند (درخرابه شام) چیست؟

 

۲-صحت انتساب چنین دختری به امام حسین‌(ع) چگونه می‌باشد؟

 

۳-صحت انتساب حرم موجود در نزدیک دمشق به دختری به نام حضرت رقیه‌(س) چگونه است؟

 

۴-با توجه به موارد گفته شده و پاسخ‌های حضرت عالی انجام نذر و ادای آن دارای چه حکمی است؟

 

متن کامل نظرات این دو مرجع تقلید تقدیم می‌گردد :

 

پاسخ آیت‌الله‌العظمی مکارم شیرازی

 

بسمه‌تعالی

 

شکی نیست که دختر کوچکی از امام حسین‌(ع) در شام از دنیا رفت و در آن جا دفن شد و حرم فعلی منسوب به همان دختر است، اما این که نام آن دختر رقیه بوده یا نام دیگری داشته در بین دانشمندان اسلامی اختلاف نظر وجود دارد هر چند معروف این است که نامش رقیه است.

همیشه موفق باشید.

 

پاسخ آیت‌الله‌العظمی نوری همدانی

 

بسمه‌تعالی

 

در کتاب‌هایی چون کامل بهائی و نفس‌المهموم و کتاب‌های معتبر دیگر دختر خردسالی که برخی نام او را رقیه نامیده‌اند و در شام به شهادت می‌رسد، برای امام حسین‌(ع) ذکر کرده‌اند و اگر کسی برای آن حضرت نذر کند، باید آن را ادا نماید و مضجع موجود در دمشق متعلق به آن حضرت است.

 

پی نوشت :

 

[۱] کامل بهائی، ج ۲، ص ۱۷۹

[۲] اللهوف، سید بن طاووس ص ۱۴۰ و ۱۴۱

[۳] مقتل ابن مخنف، ص ۱۳۱

[۴] سرگذشت جانسوز حضرت رقیه (س) ص ۹ به نقل از معالی السبطین، ج ۲، ص ۲۱۴

 

شهید کربلا اَبُوثُمامَه عٌمَر بن عبدالله صائِدی و قصه نماز برای پرواز

السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک

 

تهیه و تنظیم : میکائیل جواهری

 

 

ابوثمامه مردی دلاور و از شخصیت‌های شیعه و از اصحاب امیر‌المؤمنین (علیه‌السلام) بود و در جنگ‌های امیرالمؤمنین شرکت داشت. بعد از علی (علیه‌السلام) با امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) بیعت کرد و در کوفه مقیم شد. پس از مرگ معاویه و در جریان دعوت کوفیان از امام حسین (علیه‌السلام) برای مهاجرت به آن شهر، ایشان از جمله سکانی بود که به آن حضرت نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بود.

 

 وقتی مسلم بن عقیل (علیه‌السلام) به کوفه رسید ابوثمامه با او همکاری کرده و مسئولیت جمع‌آوری اموال شیعیان و خرید و تهیة سلاح را به عهده داشت. چون مردم کوفه از اطراف مسلم پراکنده شده و او را تنها گذاردند، ابوثمامه به صورت مخفیانه زندگی می‌کرد و تلاش‌های عبیدالله بن زیاد والی کوفه برای یافتن او بی‌نتیجه ماند. او با نافع بن هلال در وسط راه به امام حسین (علیه‌السلام) ملحق گردید.

 

ابوثمامه علاقة خاصی به امام حسین (علیه‌السلام) داشت و تا زنده بود در محافظت از آن حضرت خیلی اهتمام می‌ورزید. بنا به نقل مرحوم سماوی از تاریخ طبری، چون عمر سعد به کربلا رسید، کثیر بن عبدالله الشعبی را به عنوان نماینده به خدمت امام فرستاد تا سؤال کند که چرا به این سرزمین آمده است؟

 

ابوثمامه به محض دیدن کثیر به امام عرض کرد : «شرورترین اهل زمین و جری‌ترین آنها بر خون‌ریزی به سوی شما می‌آید». آنگاه جلوی‌ آن ملعون را گرفت و گفت : «شمشیرت را به من بده و سپس به خدمت امام شرفیاب شو». کثیر گفت : «من پیغامی دارم اگر بشنوید خواهم گفت وگرنه برمی‌گردم». ابوثمامه گفت : «من قبضه شمشیرت را می‌گیرم و بعد از آن اجازه می‌دهم به خدمت امام برسی و پیامت را بگویی». ولی کثیر قبول نکرد. ابوثمامه گفت: «پس پیامت را به من بگو تا به آن حضرت برسانم، چون مردی فاسق هستی نمی‌گذارم به آن حضرت داخل شوی». کثیر قبول نکرد و به طرف لشگر عمر سعد بازگشت.

 

در روز عاشورا که اصحاب سالار شهیدان (علیه‌السلام) یکی پس از دیگری به شهادت می‌رسیدند و حلقه محاصره تنگتر می‌شد، ابوثمامه با قلبی محزون پیش آمده و عرض کرد : «یا اباعبدالله ، جان من فدای تو باد، سوگند به خدا، که تو کشته نشوی تا من به خون خویش غلطان شوم ولی دوست می‌دارم که نماز دیگر با تو اقامه نموده آنگاه خدای خویش را دیدار کنم».

 

 امام (علیه‌السلام) سر به سوی آسمان برداشته و هنگام نماز ظهر را دانست، فرمود : «ای اباثمامه بلی هنگام ظهر است، خدا تو از نمازگزاران قرار دهد. اکنون از این جماعت بخواهید تا فرصت دهند نماز بخوانیم و پس از آن به جنگ ادامه دهند».

 

حبیب بن مظاهر جلو رفته و خطاب به عمر سعد فریاد برداشت که : «ای پسر سعد آیا فراموش کردی شرایع اسلام را؟ آیا از جنگ و قتال باز نمی‌ایستی تا ما نماز بگزاریم و شما هم نماز بگزارید و پس از آن به مقاتله ادامه دهیم؟»

 

حصین بن نمیر فریاد زد : « با حسین هرچه می‌خواهی نماز بخوان که نماز تو مقبول نیست». حبیب گفت : «نماز تو قبول می‌شود ولی نماز فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قبول نمی‌شود؟!»

 

حصین بر حبیب حمله کرد، حبیب مانند شیر بر او تاخت و شمشیرش را بر صورت اسب او فرود آورد، اصحاب حصین که چنین دیدند به طرف آنها رفته و حصین را از ضربات حبیب فراری دادند تا این که حبیب بن مظاهر به شهادت رسید.

 

 امام با چند تن از یارانش در مقابل پرتاب تیرها نماز ظهر را به جای آوردند. ابوثمامه پس از ادای نماز آماده جان فشانی شده و به خدمت آن حضرت عرض کرد : «یابن رسول‌الله من آماده شدم تا به یاران خویش ملحق شوم و نمی‌خواهم زنده بمانم و تو را غریب و کشته ببینیم».

 

اباعبدالله (علیه‌السلام) به او اجازه جهاد داد و فرمود : «ما هم بعد از ساعتی به شما ملحق می‌شوم».

ابوثمامه وارد میدان نبرد شده و در هنگام مبارزه این رجز را می‌خواند:

 

علی حبس خیر الناس سبط محمد

خَزانة علم الله من بعد احمد

و حُزناً علی حبس الحسین المسدّد

بأن ابنکم فی مَجهَد اَی مجهد

 عزاءً لآل المصطفی و بناته

عزاءً لزهراء النبی و زوجها

عزاءً لاهل الشرق و الغرب کلهم

فمن مبلغ عنّی النبی و بنته

 

                       

یعنی : «تعزیت می‌گویم به آل پیامبر و دخترانش به خاطر گرفتاری نوادگان پیامبر که بهترین انسان‌ها هستند.

تعزیت بر حضرت زهرا و همسرش که خزانه علم الهی بود پس از پیامبر.

تعزیت بر همه مردمان مشرق و مغرب زمین و اندوه برای گرفتاری حسین راستگو و درست کردار کیست رساننده این پیام از من به حضرت نبی و دخترش که فرزندتان در رنج و سختی است و چه رنج و سختی بزرگی».

 

بالاخره ابوثمامه بعد از جنگ و مبارزه شدید و برداشتن زخم‌های فراوان به دست پسر عمویش قیس بن عبدالله صائدی به شهادت رسید.

 

آری نمازگزاران پیروزند، پیروزی بر دشمن درونی و بیرونی، و همین وسیله آنها را به معبودشان متصل کرده و به سوی او پروازشان می‌دهد، پروازی در جان و یا هم چو ابوثمامه در جان و تن.

 

نام ابوثمامه در زیارت ناحیه مقدسه و نیمه شعبان آمده است.

 

«السلام علی ابن ثمامه عمر بن عبدالله الصائدی»

«سلام و درود خداوند بر ابوثمامه و بر نمازش و بر جهادش و بر خون مطهرش و لعنت ابدی او بر کشندگانش».

 

 

ولا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

(استفاده از این مقاله بدون ذکر نشانی سایت جایز نیست)

 

شهید کربلا سعید ابن عبدالله حنفی و قصه عشق و بی دردی

السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک

 

تهیه و تنظیم : میکائیل جواهری

 

در بین کسانی که نهضت کربلا را به پا کردند، افرادی بودند که در شرایط تلخ و سخت آن روز ۱۲۰۰ فرسنگ راه رفتند. طیّ ۱۲۰۰ فرسنگ راه در آن شرایط به طور پیاده یا سواره (که اساس آن بر پیاده رفتن بود) کار آسانی نبود. این چه نیرویی است که ۱۲۰۰ فرسنگ راه می‌رود و احساس خستگی نمی‌کند و داوطلبانه مشتاق شهادت است؟ او کسی است که از کوثر جرعه‌ای نوشیده و از تکاثر رهیده است. 

 

گفته‌اند سعید ابن عبدالله حنفی (رضوان الله تعالی علیه) از این قبیل افراد بود. راه مشخصی که بین کوفه تا مکه بود ۳۰۰ فرسنگ بود. سعید یکی از نمایندگان رسمی مردم متدین کوفه بود. او برای اولین بار برخی از نامه‌های مردم را از کوفه تا مکه به خدمت امام حسین (علیه‌السلام) برد. و همراه رکاب سالار شهیدان تا مکه رفت (این ۳۰۰ فرسنگ). بار دوم به دستور سالار شهیدان (علیه‌السلام) در کنار مسلم بن عقیل (علیه‌السلام) از مکه تا کوفه منتها از بی‌‌راهه، گرسنه و تشنه آ‌مد (این ۶۰۰ فرسنگ) بار سوم، جریان شهادت مسلم بن عقیل (علیه‌السلام) و حوادث تلخ و رخدادهای خونین کوفه را، از کوفه به مکه منتقل کرد تا به عرض امام خویش برساند (این ۹۰۰ فرسنگ). بار چهارم از مکه تا سرزمین کربلا و کوفه در صحابت سالار شهیدان آمد (جمعاً ۱۲۰۰ فرسنگ). 

 

اکنون روز عاشورا و وقت نماز است و پسر پیامبر می‌خواهد نماز بخواند. از دشمنان مهلت خواست ولی آنها مهلت ندادند. سعید جلو آمد و عرض کرد : «پسر پیامبر، من از بنیانگذاران اولیه این نهضت بودم من ۱۲۰۰ فرسنگ راه آمده‌ام تا شهادت نصیبم شود شما اجازه دهید که من سپر شوم زیرا آنها به شما مهلت نمی‌دهند تا نماز بخوانید، اجازه دهید من جلو بایستم و تیرها را بگیرم و شما نماز را اقامه کنید». 

 

حضرت فرمود : «این موقعیت مال تو باشد». شاید کسی نیز با سعید همکاری کرد. سعید ابن عبدالله حنفی جلو ایستاد، سالار شهیدان (علیه‌السلام) نماز خوف را در روز عاشورا خواند. تیر از کمان دشمنان نیز به طور مرتب به سوی ایشان پرتاب می‌شد. هر تیری که متوجه بدن مطهر پسر پیامبر می‌شد، او یا با دست، یا با سینه، یا با پا آن را می‌گرفت. در اواخر نماز حسین بن علی (علیهما السلام) تیری از کمان پر کشید و سعید دید اگر دیر بجنبد ممکن است این تیر به امامش اصابت کند،‌ آنگاه صورت خود را جلو آورد و با صورت این تیر را گرفت، در این حال توان او تمام شد. نماز حسین بن علی (علیهما السلام) نیز به پایان رسید. او فقط این جمله را عرض کرد : «یابن رسول‌الله آیا به عهد خود وفا کردم یا نه؟» حضرت فرمود: «آری، اَنتَ بَیْنَ یَدی فِی الجَّنه.» تو در بهشت روبروی من هستی. 

 

 وقتی از حضرت امام باقر (علیه‌السلام) سؤال کردند که سربازان حسین بن علی ( علیهما السلام) در برابر آن همه شمشیر و دشنه و تیر و خنجر و نیزه چه توان و تحملی داشتند؟ فرمود : «مثل این که شما با دو انگشت خود مقداری از گوشت یکی از انگشتان را فشار دهید، آنها همین مقدار احساس درد می‌کردند.» این مثل وقتی است که یک انسان بی‌هوش را جراحی کنند و قلب او را بیرون آورند، احساس درد نمی‌کند. چون بدن احساسی ندارد، احساس درد متعلق به روح است، نه بدن. اگر روح به سمت دیگر توجه کرد، اگر عشق به چیزی او را فرا گرفت، دیگر احساس ندارد و چیزی او را نمی‌رنجاند. از عشق خود لذت می برد و این لذت ، دردها را به بی دردی تبدیل می نماید.

 

سعید در این مدت کوتاه سیزده تیر را به جان خرید. اما طبق بیان عمیق و نورانی امام باقر (علیه‌‌السلام) احساس درد نکرد، چون آن که درد می‌کشد روح است و روحی که غرق در عشق به امام و هدف امام خویش است چیز دیگری در آن جا نمی‌گیرد. رمز این که در شرایط فیزیکی عادی دو نفر روزه می‌گیرند، یکی احساس نشاط می‌کند و یکی می‌رنجد آن است که اولاً آن که احساس می‌کند، روح است و ثانیاً اگر روح متوجه جای دیگری باشد از صحنه طبیعت اثر نمی‌پذیرد، لذا رنجی نمی‌برد. اگر همة عالم علیه چنین روحی قیام کنند او صحنه را رها نمی‌کند.

سلام و درود خداوند بر سعید ابن عبدالله حنفی که جسم و روح خود را فدای معشوق نمود.

 

ولا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

(استفاده از این مقاله بدون ذکر نشانی سایت جایز نیست)

شهید کربلا مُسلم بن عُوْسَجَه و قصّه وفاداری تا شهادت

اَلسَلامُ عُلَیک یا اَبا عبدالله (ع) 

 

تهیه و تنظیم : میکائیل جواهری

 

مسلم بن عوسجه از اصحاب خاص و وفادار امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و از شجاعان نامدار و مشاهیر روزگار بود و در تمامی جنگ‌های آن حضرت شرکت داشت. برخی گفته‌اند که حضرت علی (علیه‌السلام) او را برادر خود خوانده و او چند مرتبه قرآن را در محضر آن حضرت خوانده بود. 

 

مسلم از کسانی بود که به امام حسین (علیه‌السلام) نامه نوشت و تا آخر بر قول و وعده خود باقی ماند و به عهدش وفا نمود.  

 

زمانی که مسلم بن عقیل (سلام‌الله علیه) به کوفه وارد شد، او را وکیل خود قرار داد که از مردم بیعت بگیرد و برای خرید اسلحه پول جمع‌آوری کند. 

 

 هنگامی که ابن‌ زیاد به کوفه آمد، مسلم بن عقیل آمادة رویارویی شده بود و افراد شایسته و زبردست را به گروه‌های مختلفی به عنوان فرمانده قرار داده بود، از جمله مسلم بن عوسجه را نیز به فرماندهی یکی از این گروه‌ها گمارده بود. آنها ابن زیاد را در قصر محاصره کردند ولی ابن زیاد با حیله و نیرنگ مردم را متفرق کرد و از گرداگرد مسلم بن عقیل پراکنده نمود.

 

 مسلم در منزل هانی مخفی شد. عبیدالله که می‌خواست از مخفی‌گاه پسر عقیل باخبر شود، سه هزار درهم به غلامش مَعْقِل داد تا به طریقی از محل اختفاء او کسب خبر نماید. معقل به مسجد رفته و مسلم بن عوسجه را مشغول نماز یافته و پس از نماز به او سلام کرده و گفت:‌ «ای بندة خدا، من از اهالی شام هستم و از محبان خاندان اهل بیت ( علیهم‌‌السلام) می‌باشم. به این جا آمده‌ام تا سه هزار درهم از دارایی‌ام را به کسی بدهم که به کوفه آمده تا برای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیعت بگیرد. شنیده‌ام که تو می‌توانی مرا راهنمایی کنی».

 

 مسلم بن عوسجه گفت: «خدا را سپاسگزارم که تو را پیش من رساند و از این امر خرسندم که به آرزویت برسی و خداوند به وسیله تو اهل بیت پیامبرش را یاری دهد». سپس از او بیعت گرفت و او سوگند یاد کرد که این راز را افشا نکند. پس محل سکونت و مخفیگاه مسلم را به او گفت و معقل نیز جریان را به ابن زیاد گزارش کرد. پس از دستگیری مسلم و هانی و به شهادت رسیدن آنها، مسلم بن عوسجه مدتی مخفی شد و سپس با خانوادة خود به امام حسین (علیه‌السلام) پیوست.  

 

در شب عاشورا پس از سخنان اباعبدالله (علیه‌السلام) مبنی بر این که: «می‌توانید بروید و من بیعت خود را از شما برداشتم». مسلم بن عوسجه برخاست و عرض کرد: «ای پسر رسول خدا، آیا ما دست از تو برداریم؟ پس به کدام حجت نزد خدای متعال عذر بخواهیم؟ آیا پیش از ادای حقّت تو را تنها بگذاریم؟ نه به خدا سوگند من از شما جدا نشوم تا نیزة خود را در سینة دشمنان تو فرو برم و تا شمشیر در دست من باشد بر دشمنان فرود آورم و اگر سلاحی نداشته باشم با سنگ با آنها خواهم جنگید. به خدا قسم ما دست از یاری تو برنمی‌داریم تا خداوند بداند که ما حرمت پیغمبر را در حق تو رعایت نمودیم، سوگند که اگر بدانم کشته می‌شوم، سپس مرا زنده کرده و دوباره می‌کشند و می‌سوزانند و خاکستر مرا بر باد می‌دهند و این کار را هفتاد مرتبه تکرار می‌کنند،‌ هرگز از تو جدا نخواهم شد تا هنگامی که به شهادت برسم و زندگی جاوید و سعادتمند اخروی را نصیب خود سازم». 

 

او در روز عاشورا با رشادت بسیار به جنگ با یزیدیان پرداخته و این‌گونه رجز می‌خواند : 

 

من فرع قوم من ذری بنی اسد      و کافر بدین جبّار صمد 

    

ان تسئلوا عنی فانّی ذو لبد        فمن بغانا حائد عن الرشد 

 

یعنی : 

 

اگـر سـؤال کنیـد از من، مـن شیـر هستـم                 از فرزندان بلندمرتبة قوم بنی اسد

پس هر که بر ما ظلم کند دور است از رستگاری        و کافر است به دین خدای جبار صمد

 

مسلم پس از ساعتها مبارزه از شدت جراحات به زمین افتاد. در این هنگام امام حسین (علیه‌السلام) به بالینش آمد و فرمود : «رحمت خدا بر تو باد ای مسلم و این آیة کریمه را تلاوت نمود : فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلا» یعنی : «بعضی از آنان پیمان خود را به آخر بردند و جان سپردند و بعضی دیگر در انتظار جان بازی هستند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند».

 

حبیب بن مظاهر لحظاتی قبل از شهادت مسلم به بالین او آمد و گفت : «ای مسلم برای من خیلی دشوار است که جان دادن تو را ببینم ولی مژده باد بر تو بهشت برین». مسلم گفت: «خدا تو را به خیر بشارت دهد». حبیب گفت : «اگر می‌دانستم که بعد از تو در دنیا زنده می‌مانم، دوست داشتم که به من وصیت کنی لکن می‌دانم که در همین ساعت من نیز کشته خواهم شد و به تو خواهم پیوست». مسلم گفت : «تا جان در بدن داری امام را یاری کن و از نصرت او دست مکش تا وقتی که کشته شوی». حبیب گفت : «به پروردگار کعبه جز این نکنم و چشم تو را به این وصیت روشن نمایم».

 

پس از شهادت مسلم، پسرش می‌خواست عازم میدان جنگ بشود. امام به او اجاز نداد. در این هنگام مادرش به او گفت : «ای پسر آیا تو سالم ماندن را بر یاری فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ترجیح می‌دهی؟ اگر این کار را بکنی هرگز از تو راضی نخواهم شد».

 

 پس از این صحبت پسر مسلم مجدداً از امام اجازه خواست و امام اجازه داد. او مردانه می‌جنگید مادرش از پشت سر او فریاد می‌کرد که : «ای پسر شاد باش، به زودی از دست ساقی کوثر سیراب خواهی شد». او پس از به هلاکت رساندن تعدادی از دشمنان به شهادت رسید.

 

کوفیان سر او را بریده و به سوی مادرش پرتاب کردند. مادرش سر را برداشته و می‌بوسید و چنان جان سوز گریه می‌کرد که حاضران همه به گریه افتادند.

 

شَبَث بن رَبَعی بعد از شهادت مسلم به لشکر کوفه گفت : «مادرهایتان بر شما بگریند، بزرگان و سران خود را می‌کشید و عزیزان خود را ذلیل می‌کنید و به کشتن مسلم شادی می‌کنید؟ به خدا سوگند،‌ مسلم در میان مسلمانان و در اسلام، مقام و مرتبه‌ای بسیار عالی و بلند داشت. او را در فتح آذربایجان دیدم که هنوز مسلمانان اسبان خود را لجام نزده بودند که شش تن از مشرکین را به هلاکت رساند».

 

و این چنین خداوند متعال وفاداری و مقاومت و صبر در وفا را به او پاداش داد و مسلم بن عوسجه و خانواده او به خاطر این وفای به عهد دارای مقام و رتبه‌ای والا در نزد پیامبر و ائمه (علیهم‌السلام) هستند، حضرت صاحب ‌الزمان در زیارت خود و هم چنین در زیارت رجبیه بر او چنین درود می‌فرستد :

«السلام علی مسلم بن عوسجه الاسدی القائل للحسین و قد اذن له فی‌ الانصراف: أنحن نخلّی عنک و بم نعتذر عندالله من اداء حقک…»

 

«سلام بر مسلم بن عوسجه اسدی همان که وقتی حسین به او اجازه رفتن از کاروان را داد چنین گفت : «آیا ما از تو دور شویم در آن صورت به چه چیزی در نزد خداوند متعال عذر آوریم که چرا حقت را به انجام نرسانیدیم».

 

و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

(استفاده از این مقاله با ذکر نشانی سایت جایز است)

 

نگاهی کوتاه به شهادت محمد و عون بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب(ع) از اصحاب و شهدای کربلا

اَلسَلامُ عُلَیک یا اَبا عبدالله (ع)

تهیه و تنظیم : میکائیل جواهری

محمد وعون دو فرزند حضرت زینب کبری و عبدالله بن جعفرطیار(ع) بودند.وقتی حضرت اباعبدالله (ع) از مکه به قصد شهر کوفه خارج شد ، عبدالله بن جعفر (ع) نامه به این مضمون به حضرت نوشت : شما را به خدای متعال سوگند می دهم که از این سفر منصرف شوید زیرا من می ترسم که به واسطه این سفر شما را به شهادت رسانیده و اهل بیت شما آواره شوند. اگر کشته شوید، نور اهل زمین خاموش خواهد شد. شما امروز پناهگاه و پیشوای مومنان و مقتدای هدایت یافتگان هستید. پـس در این سفـر شتاب مکنید و من هم به دنبال نامه ام به شما خواهم پیوست.

این نامه را به وسیله دو پسر خود محمد و عون به خدمت آن حضرت فرستاد و خود به نزد عمروبن سعید فرماندار مدینه رفت و از او خواست که امــــان نامه ای برای ابی عبدالله(ع) بنویسد و از او بخواهد که از این سفر باز گردد. عمروبن سعید امان نامه ای برای آن حضرت نوشت و وعده پاداش و احسان داد.

عبدالله بن جعفر امان نامه را به همراه برادر خود یحیی بن سعید برداشته و به سوی امام به راه افتاده و در میان راه به حضور امام رسیدند وامان نامه را تقدیم داشت . حضرت نپذیرفت و فرمود : من پیغمبر خدا را در خواب دیدم و به من دستور داد تا به سفر خود ادامه دهم  . سپس حضرت جواب نامه عمروبن سعید را نوشت و آن را ( احتمالا” ) به عبدالله بن جعفر داد. عبدالله چون از انصراف امام مایوس شد ، به فرزندان خود عون و محمد سفارش کرد که در طول سفر و جهاد در رکاب آن حضرت باشند و خود با یحیی بن سعید بازگشت .در  روز عاشورا گلهای خوشبوی زینب ، از امام تقاضای حضوردر صحنه کارزار را می طلبند.

امام راضی نشده و مخالفت می نماید. عقیله بنی هاشم زینب کبری(س) بی درنگ عرض می کند : برادر به حق مادرم ، اذن میدان به فرزندان خواهرت بده  . پسران نیز این درخواست و سوگند را مؤثر یافته و می گویند : دایی جان ، به حق مادرت فاطمه زهرا (س)اجازه بده .

امام صورت خواهر زاده های خود را می بوسد و اجازه نبرد به آن دو می دهد. آن دو بزرگوار پیاده به میدان نبرد رهسپار می گردند. ابن سعد آنها را شناخته و با صدای برخاسته از شگفــتی می گوید: (عَجَبا لِلرَحِمِ ) یعنی شگفت از این پیوستگی خواهر و برادری بین حسین و زینب (علیهما السلام).

ابتدا محمد شروع به یک جنگ نمایان نموده و تعدادی از سرسپردگان لشگر یزید را به هلاکت می رساند ، ناگهان عابربن نهشل بر او حمله کرده و او را به شهادت می رساند. عون وقتی متوجه شهادت برادرش می گردد هجوم را آغاز می کند و رجز می خواند.

اِن تَنکِروُنی فَاَنَا ابنُ جَعفَرٍ     شَهیدُ صِدقٍ فی الجَنانِ اَزهَرِ

یَطیُر فیها بِجَناحٍ اَخضَـرٍ         کَفی بِهذا شَرَفاً فِی المَحشَـرِ

اگر مرا نمی شناسید بدانید که من فرزند جعفر طیار (ع) هستم همو که از روی صدق شهید شد و در بهشت درخشان جای دارد . در بهشت با بال سبز پرواز می کند و همین شرف در محشر کافیست.

عـون پس از نـبردی دلیرانه به دست عبدالله بن قُطنَه به شهادت می رسد. سید الشهدا (ع) برجسد این دو برادر حضور یافته و آنها را به سینه چسبانیده و به خیمه شهدا می رساند.تمام اهل حرم بیرون می آیند الا مادرشان زینب کبری (س) که درون خیمه می ماند و می فرماید : می ترسم که از بی طاقتی زجه کشم و برادرم از من شرم کرده و ناراحت و غمگین شود.

سلام وصلوات خداوند برزینب (س) و دو فرزند شهیدش که الگوهای کمال و معرفت ، ایثار و فداکاری و محبت و عشق بودند.

لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

(استفاده از این مقاله با ذکر نشانی سایت  www.fajr57.ir جایز است)

زندگی نامه حضرت زینب سلام الله علیها قافله سالار و شیر زن کربلا

ولادت

ثمره ازدواج مبارک علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام پنج فرزند به نام های حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن است.

بنابر آن‌چه که از امام صادق علیه السلام رسیده است «محسن» که آخرین فرزند زهرا بود، بر اثر تجاوز و هجوم دشمنان اسلام به خانه آن حضرت، در شکم مادر جان داد و به دنبال این حادثه دردناک و صدماتی که بر جسم فاطمه علیها السلام وارد آمد، آن حضرت بیماری شدید پیدا کرد و به شهادت رسید.

زینب سلام الله علیها، سومین فرزند مهد ولایت است که به احتمال قوی در سال ششم هجرت در مدینه چشم به جهان گشود.

پدر زینب(س)

زینب، یعنی زینت پدر و این نامی است که خداوند برای دختری انتخاب کرد ، که با انجام رسالت خویش زینت بخش تاریخ شد و موجب افتخار و سرافرازی خاندان وحی و ولایت گشت. و این است که نام زینب در تاریخ کربلا که تاریخ جاودانگی اسلام و تشیع است، به خاطر فداکاری‌هایش، زیبا،‌درخشان و جاودانی است.

مراسم نام‌گذاری این درّ ولایت را در تاریخ این گونه می‌خوانیم :

هنگام ولایت زینب کبری، چون رسول خدا در سفر بود، فاطمه از همسرش علی درخواست کرد که نامی برای فرزندشان انتخاب کند. علی علیه السلام در جواب فرمود : من بر پدرت سبقت نمی‌گیرم، صبر می‌کنیم تا پیامبر از سفر برگردد. چون پیامبر بازگشت و خبر ولادت نوزاد زهرا را از زبان علی علیه السلام شنید فرمود : فرزندان فاطمه فرزندان منند ولی خداوند در باره آنان تصمیم می‌گیرد.

بعد از آن جبرئیل نازل شد و پیام آورد که خداوند سلام می‌رساند و می‌فرماید : نام این دختر را زینب بگذارید که این نام را در لوح محفوظ نوشته‌ام. آن گاه رسول خدا زینب را گرفت و بوسید و فرمود : توصیه می‌کنم که همه این دختر را احترام کنند، که او مانند خدیجه کبری است.

یعنی همان گونه که فداکاری های خدیجه در پیشبرد اهداف پیامبر و اسلام بسیار ثمربخش بود، ایثار، صبر و استقامت زینب در راه خدا نیز در بقا و جاودانگی اسلام از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.

با پیامبر خدا

بنابر این که ولادت زینب علیها السلام در سال ششم هجری باشد و تاریخ وفات پیامبر اکرم در سال یازدهم؛ زینب بیش از پنج سال با پیامبر نبوده است و این مدت زمان، کافی است که او از اصحاب پیامبر اسلام به شمار آید. بر این مبنا کسانی که شرح حال اصحاب پیامبر اسلام را نوشته اند، نام زینب را زینت‌بخش کتاب خود ساخته‌اند.

در دامان عطوفت

این پنج سال فرصتی بود که زینب علیها السلام از تابش نور وجود پیامبر بهره گیرد و پیامبر رحمت، او را در دامان مهر و عطوفت خود نوازش کند و از جرعه‌های معرفت سیراب سازد و حدیث صبر و استقامت در دفتر وجودش بنگارد. چرا که پیامبر بر مصیبت ها و ناگواری های مسیر زندگی زینب به خوبی واقب بود و می دانست که تاب تحمل این زنج‌ها و حوادث ناگوار را تنها روحی بلند و قلبی چون کوه و دلی سرشار از عشق به خدا خواهد داشت. گویا مصیبت و سختی، با سرنوشت زینب عجین گشته و خداوند صبر و پایداری را در او جلوه‌گر ساخته است تا اسوه و الگویی برای همه پویندگان راه خدا باشد.

رؤیایی دردناک

زینب(س) مسیر پرحادثه و دردناکی را که در پیش دارد، در همان زمان کودکی در آینه رؤیا می نگرد و برای جدش پیامبر اکرم بازگو می‌کند و پیامبر خدا حوادثی را که در انتظار اوست تعبیر می‌کند تا او که دست پرورده علی و بزرگ شده دامان زهراست، خود را برای رویارویی با این حوادث مهیا سازد. این رؤیا را در تاریخ چنین می‌خوانیم :

ارتحال پیامبر خدا نزدیک بود، زینب نزد پیامبر آمد و با زبان کودکانه به پیامبر چنین گفت : «ای رسول خدا! دیشب در خواب دیدم که باد سختی وزید که بر اثر آن دنیا در ظلمت فرو رفت و من از شدت آن باد به این سو و آن سو می‌افتادم؛ تا این‌که به درخت بزرگی پناه بردم، ولی باد آن را ریشه کن کرد و من به زمین افتادم. دوباره به شاخه دیگری از آن درخت پناه بردم که آن هم دوام نیاورد. برای سومین مرتبه به شاخه دیگری روی آوردم، آن شاخه نیز از شدت باد در هم شکست. در آن هنگام به دو شاخه به هم پیوسته دیگر پناه بردم که ناگاه آن دو شاخه نیز شکست و من از خواب بیدار شدم».

پیامبر با شنیدن خواب زینب، بسیار گریست و فرمود :

«درختی که اولین بار به آن پناه بردی جدّ توست که به زودی از دنیا می‌رود. و دو شاخه بعد مادر و پدر تو هستند که آن‌ها هم از دنیا می‌روند و آن دو شاخه به هم پیوسته دو برادرت حسن و حسین هستند که در مصیبت آنان دنیا تاریک می‌گردد».

اولین واقعه

چندی نگذشت که گوشه ای از خواب زینب به وقوع پیوست و سایه پرمهر و عطوفت پیامبر اکرم از سر زینب کبری و مسلمین رخت بربست و او اولین پناهش را از دست داد و این نخستین مصیبتی بود که در کودکی روح لطیف او را آزرده ساخت. و این تازه آغاز راه بود و او هم چنان در انتظار حوادث تلخ و دردناکی است که در پیش رو دارد.

ولی این راست قامت همیشه تاریخ بشریت هرگز سر ذلت در برابر مصیبت ها و سختی‌های زندگی و تاریخ خم نخواهد کرد او با استواری زیبنده‌ای رسالت خویش را که حفظ جاودانگی اسلام است در میان طوفان حوادث به انجام خواهد رساند.

با مادرش فاطمه(س)

فاطمه سلام الله علیها بعد از پدر گرامی خویش چند ماهی بیش در این دنیا نماند. بنابراین زینب از محبتهای مادری چون صدیقه کبری پس از پیامبر بیش از چند ماهی بهره نجست.

این دوران کوتاه چند ساله، پر است از فراز و نشیبها و خاطره‌های تلخ و شیرینی که زینب را برای ادامه حرکت و مجاهدت در راه خدا و استقبال از مشکلات و مصائب زندگی آماده می ساخت. زینب مادرش فاطمه را بعد از رحلت رسول خدا خندان و متبسم نمی دید. فاطمه در غم از دست دادن پدری چون رسول خدا و حمایتهای او چندان گریست که نام او را در شمار گریه کنندگان معروف تاریخ چون آدم،‌ یعقوب، یوسف و امام سجاد آورده‌اند.

زینب در تمامی این دوران با مادر در کنار او بود و صحنه‌های مصیبت‌بار رحلت پیامبر خدا و اندوه بی کران مادر و ظلم و جنایت دشمنان در حق اهل بیت پیامبر را نظاره می‌کرد و همه این ناملایمات بر قلب کوچکش فرود می‌آمد و او برای خدا صبر می‌کرد و پایداری در راه خدا را پیشه خود می‌ساخت،‌ تا زمینه‌ای باشد برای تحمل مصیبتها و رنجهای بزرگتری که در انتظار او بود.

دفاع از حق

زینب در مجلس سخنرانی مادرش فاطمه در مسجد رسول خدا در دفاع از حقوق اهل بیت و فدک حاضر بود و خطبه و سخنان مادرش را در آن مجلس به یاد داشت؛ به طوری که خود یکی از راویان آن خطبه به شمار می‌آید.

او از مادرش آموخت که چگونه باید در مقابل دشمنان ایستادگی کرد و آنان را رسوا ساخت. او آماده می‌شد که با سخنان خود در بازار کوفه و کاخ ابن زیاد و یزید، ظلم و جنایت آنان را برملا سازد و از اسلام و ولایت دفاع کند.

آخرین دیدار

سرانجام زمان آخرین دیدار و وداع با مادر فرا می‌رسد و تکفین مادر پایان می‌یابد. به دعوت پدر، فرزندان زهرا با مادر خویش وداع می‌کنند و لحظاتی مادر را در آغوش می‌گیرند، چنان که فرشتگان از این صحنه دلخراش می گریند… بیایید گوشه ای از این ماجرای غم‌افزا را از زبان امیرالمؤمنین بشنویم :

«زمانی که خواستم کفن زهرا را گره بزنم، به ام‌کلثوم، زینب،‌ حسن و حسینم گفتم : بیایید از مادرتان توشه‌ای برگیرید که این آغاز جدایی است و دیدار بعدی در بهشت خواهد بود.

حسن و حسین به طرف مادر آمدند؛ در حالی که چنین می‌گفتند : اندوه و حسرتی که از فقدان جدّمان پیامبر و مادرمان فاطمه داریم هرگز خاموش نمی‌شود. ای مادر حسن! ای مادر حسین!‌ هنگامی که جدّمان محمد مصطفی را دیدی سلام ما را به او برسان و بگو بعد از تو ما در دنیا یتیم شدیم.

علی فرمود :

به خدا سوگند مشاهده کردم که زهرا با ناله و اندوه با دو دست فرزندانش را گرفت و مدتی به سینه چسباند که ناگاه هاتفی از آسمان ندا داد که ای ابوالحسن آنان را از آغوش مادر برگیر که به خدا سوگند این دو فرزند، ملائکه آسمان را به گریه انداختند …».

و بدین سان زینب مادری مهربان، ‌مونسی عطوف و پناهی آرام‌بخش را در سنین کودکی از دست می‌دهد که غم هجران او بر قلب کوچکش سنگینی می‌کند. ولی او که مسئله آموز مکتب پیامبر و فاطمه و علی است لحظه‌ای و ذره ای در راه هدف خود تردید نمی‌کند و با استواری گام برمی‌دارد و رسالتش را به انجام می‌رساند.

بعد از مادر

دیگر شمع وجود مادر روشنی بخش خانه علی نیست. لزوم نگهداری از فرزندان فاطمه ایجاب می‌کرد که شخصی عهده دار این مهم شود. فاطمه این امر مهم را در آخرین روزهای زندگیش پیش بینی کرده بود و مادری مهربان برای فرزندانش و همسری برای علی در نظر گرفته و ازدواج با او را به علی توصیه نموده بود. این افتخار نصیب بانوی بزرگواری به نام «امامه» شد که به فرموده فاطمه برای فرزندانش همانند خود او بود.

زینب بعد از مادر در سایه تربیتهای پرمهر پدری چون علی و در کنار برادرانی چون حسن و حسین رشد می‌یابد و از همان دوران کودکی مشکلات فراوان و فشارهای روحی بی‌شماری را تجربه کرده و در برابر آن‌ها مقاومت می‌کند و بدین گونه دوران کودکی را پشت سر می‌گذارد.

هر چند زینب کوچکتر از حسن و حسین است،‌ ولی از آن‌جا که دختر فاطمه و دست پرورده اوست و عطر مهر مادری چون فاطمه از او تراوش می‌کند،‌ علاقه و پیوند روحی و عاطفی‌ای که میان او دو برادرش وجود دارد، وصف ناشدنی است. و این ارتباط روحی تا پایان عمر استمرار می‌یابد و زینب لحظه‌ای نمی‌تواند دوری و اندوه این جگرگوشگان فاطمه را تاب بیاورد و چنان که خواهیم دید تا آخرین لحظات،‌ چون مادری مهربان به آنان عشق می ورزد و هر و محبت نثارشان می‌کند و چیزی نمی‌تواند مانع این پیوند و بستگی گردد.

زندگی مشترک

اینک زینب به سالهای تشکیل زندگی مشترک نزدیک شده است. او می‌داند که ازدواج برای هر زنی حق طبیعی و شرعی است و روی گردانی از این سنت، خارج شدن از آئین پیامبر اسلام است.

ولی زینب با ازدواج که عمل به سنت پیامبر خداست،‌ رسالت بزرگی را که بر دوش دارد فراموش نمی‌کند. او می‌داند که باید در تمام صحنه ها و لحظه ها در کنار برادرش باشد. او می‌داند که به ثمر نشستن قیام حسین و شهادت عزیزانش، نیازمند آزادگی در اسارت، صبر و پایداری،‌ و پیام رسای او به گوش تاریخ بشریت است.

از این رو زینب در قرارداد ازدواجش شرط همراهی با برادرش حسین را قید می‌کند تا از وظیفه مهم خود باز نماند. از شخصیتی متعهد به اسلام و دوستدار اهل بیت، چون عبدالله بن جعفر که به خواستگاری دختر علی آمده است، انتظاری جز پذیرش این شرط نیست. به هر صورت مراسم خواستگاری پایان می‌یابد و عبدالله بن جعفر به افتخار همسری زینب کبری نائل می‌گردد.

همسر زینب

عبدالله از فرزندان جعفر است و جعفر، فرزند ابوطالب و برادر علی و از جانبازان جبهه موته و شهیدان بزرگ اسلام است. شخصیت جعفر بن ابی‌طالب را که معروف به جعفر طیار است، می‌توان از اظهار علافه و سخنان پیامبر اکرم درباره او دریافت.

هنگام فتح خیبر،‌ زمانی که جعفر از حبشه مراجعت کرد پیامبر او را آغوش گرفت و میان دیدگانش را بوسید و فرمود : نمی‌دانم به خاطر کدام یک خوشحال‌تر باشم، به خاطر ورود جعفر یا فتح خیبر؟ و رسول خدا او را در جوار مسجد منزل دادند.

زمانی که جعفر در جبهه موته جنگید و دو دستش قطع شد و حاضر نشد پرچم را بر زمین بیفکند،‌ پیامبر خدا فرمودند : خداوند به جای دو دست دو بال به جعفر عنایت کرد که در بهشت با آن‌ها پرواز کند و از همین روست که او به جعفر طیار معروف شد.

عبدالله در حبشه متولد شد و این ولادت زمانی رخ داد،‌ که جعفر به همراه همسرش و عده‌ای دیگر از مسلمانان بر اثر فشار دشمنان اسلام و به پیشنهاد پیامبر اکرم(ص)‌ به حبشه هجرت کرده بود. عبدالله بعد از شهادت پدرش جعفر مورد محبت و علاقه پیامبر اکرم بود.

در تاریخ آمده است : هنگامی که جعفر پدر عبدالله به شهادت رسید،‌ پیامبر فرمود : فرزندان جعفر را نزد من بیاورید. حضرت آنان را در آغوش عطوفت خود گرفت،‌ بوسید و چشمهایش پر از اشک شد. و این گونه از عبدالله که کودکی بیش نبود تفقد و دل جویی فرمود.

بعد از پیامبر اکرم تاریخ شاهد رشادتها و فداکاریهای عبدالله در کنار امیرالمؤمنین(ع) بوده و او در جنگ صفین از شجاعان صحنه نبرد به شمار رفته است و جود و سخاوت او نیز در آن زمان زبان زد بوده است.

در محیط خانه

بدون شک در دورانهای مهم تربیت انسان و شکل‌گیری شخصیت او دوران کودکی است. تأثیر پذیری انسان از محیط و اطرافیان خود در این دوره، به مراتب بیشتر و عمیقتر از دوره‌های دیگر زندگی است. اعمال، رفتار،‌ برخوردها و به طور کلی شیوه معاشرت پدر و مادر در خانه و کیفیت ارتباط آنان با یک دیگر و دیگر افراد، در روح و خلق و خوی فرزند اثری مستقیم خواهد گذاشت،‌ روح حساس و لطیف فرزند را تحت تأثیر خود قرار خواهد داد.

اصولاً پدر و مادر می‌توانند، زشتی و زیبایی رفتار وسلوک خود را در آینه شفاف و زلال کودک خود بنگرند و حرکات،‌ روحیات و خصلت های کودکشان را نمونه‌ای از روحیات و صفات خود بدانند.

به خاطر این روح الگو خواهی و تربیت پذیری ،‌ پیرامون تربیت کودکان و پرورش فکری، اعتقادی و اخلاقی آنان در روایات توصیه های فراوانی شده است. تأثیر این تربیتها، به قدری است که علی(ع) قلب کودک و مرکز دریافت های او را همانند زمین خالی و بدون کشتی می‌داند که هر بذری را پذیراست.

بنابراین می‌توان شخصیت و آینده کودک را مرهون تربیتها و پرورشهای عملی پدر و مادر دانست که فرزند به صورت الگو از آنان کسب کرده است.

اما زینب، در خانه ای تربیت و رشد یافت،‌ که عالی ترین نمونه زندگی خانوادگی است و در طول تاریخ بشر خانواده‌ای به این بزرگی و عظمت نیامده است و نخواهد آمد. شخصیت زینب در خانه ای شکل گرفت که نور ایمان در آن می درخشید و سرشار از صفا و صمیمیت و آکنده از معنویت و عشق به خدا بود. خانه ای که پدری چون علی دارد و مادری چون فاطمه، پدر و مادر معصومی که تمایلات نفسانی و هوی و هوس در آنان راه نداشت و انگیزه حرکتها و فعالیتهایشان فقط انجام وظیفه الهی بود. آنان جز به رضای خدا به چیزی دیگر نمی اندیشیدند و جز برای پیشرفت اسلام و نجات بشریت گام برنمی‌داشتند.

زینب در این محیط و تحت تربیت چنین پدر و مادری رشد می‌یابد و در چنین مدرسه ای معارف الهی و آداب اسلامی را فرا می‌گیرد و به تربیت دینی و فضائل اخلاقی دست می‌یابد و به کمال می‌رسد.

و بدین گونه مهم‌ترین و اساسی‌ترین کلاس آموزش خانه‌داری، شوهرداری،‌ تربیت فرزند،‌ اداره زندگی و به طور کلی آداب معاشرت زینب، دورانی بود که در کنار مادرش حضور داشت و از رفتار و شیوه زندگی او الگو می‌گرفت تا زمانی او نیز هم چون مادرش ـ که زیباترین و خدایی‌ترین زندگی را گذراند ـ در خانه شوهر انجام وظیفه کند.

او شاهد بود که چگونه مادرش برای ایجاد کانونی آرام‌بخش و انباشته از صفا و صمیمیت و روح و معنویت تلاش می‌کرد. او این سخن پدرش را شنیده بود که می‌فرمود : وقتی به خانه می آمدم و به زهرا نگاه می‌کردم،‌تمام غم و غصه هایم برطرف می‌شد و او هیچ گاه مرا خشمگین نکرد.

زینب نمونه باشکوه صمیمیت،‌ هم دلی و هم راهی را در کانون پرمهر پدر و مادر خویش مشاهده کرده بود، و لذت آن را از یاد نمی برد. او شاهد تلاشهای مادرش در خانه بود و دستهای تاول زده مادر و زحمتهای خانه‌داری را دیده بودو اجر و پاداش کار در خانه را باور داشت.

او تعاون و همکاری در خانه را از پدر و مادرش آموخته بود و می‌دید که پدر هیزم و آب خانه را تهیه می‌کرد و مادر آسیا می‌کرد، خمیر می ساخت و نان می پخت.

زینب، مهر و محبت مادر را نسبت به فرزندان از یاد نمی برد و عطوفت های مادر از شیرین ترین خاطره‌های او بود. او سخنرانی مادرش در مسجد ـ در رفاع از کیان اسلام و ولایت ـ را فراموش نمی‌کرد و از آن درس دین داری و حراست از دستاوردهای جدّ بزرگوارش پیامبر اکرم را فرا می‌گرفت و حمایت از دین خدا را برای خود فرض و لازم می دانست.

و بالاخره شخصت والایی چون زینب کبری که در کانون ولایت رشد یافته و در سایه این تربیتها بزرگ شده است،‌ دریایی است از معرفت و فضیلتهای انسانی و تجربه های اخلاقی و تربیتی که از پدر و مادرش فرا گرفته است. او اکنون به خانه شوهر می‌رود و کانون زندگی را تشکیل می‌دهد و به عنوان مربی بزرگ و نمونه‌ای در سنگر مقدس خانه‌ انجام وظیفه می‌کند و برای اسلام فرزندان برومندی را تربیت می‌کند که نتایج درخشان آن را در آینده تاریخ زندگانی زینب ملاحظه خواهیم کرد.

در مکتب پدر

بانوی بزرگ اسلام زینب کبری حدود سی و پنج سال داشت که پدرش علی به شهادت رسید. او بدون تردید از دوران حیات پدر بزرگوارش آگاهی‌ها و بهره‌های فکری و معنوی فراوانی گرفته است و خاطرات زیادی از دوران پدر دارد. خاطرات تلخ و شیرینی که هر کدام در شکل‌گیری شخصیت زینب و سازندگی او تأثیر عمیقی داشته است.

صبر و بردباری

او روزها و سالهای مظلومیت پدر را خوب به یاد داشت و شاهد بود که بعد از رحلت پیامبر اسلام، ‌ولایت پدرش را که بزرگترین شخصیت جهان اسلام بعد از پیامبر بود، نادیده گرفتند و بر جایگاهی که پیامبر بعد از خود برای علی(ع) تعیین کرده بود و کراراً آن را گوشزد می‌کرد و مسلمانان را به آن توصیه می‌فرمود غاصبانه تکیه زدند و حق او را ضایع ساختند. بر کرسی هوسها نشستند و خود را جانشین و خلیفه پیامبر خواندند. و امیرالمؤمنین که جز به حفظ اسلام و مصالح مسلمین نمی اندیشید هم چنان صبر پیشه کردو رضایت خدا را بر هر چیز مقدم داشت و بیست و پنج سال سکوت اختیار کرد.

زینب در این دوران،‌ حوادث را به دقت پیگیری می‌کرد و بر بینش و آگاهیهای خود می افزود. هواپرستی و دنیا طلبی بسیاری را می‌دید،‌ دوست و دشمن را به خوبی از یک دیگر تمیز می‌داد و شاهد کینه‌توزی‌های ابوسفیان‌ها و معاویه ها بود. دشمنان نقاب داری که در ظاهر،‌ لباس اسلام بر تن کرده بودند و سنگ اسلام به سینه می‌زدند و در باطن و حقیقت برای نابودی آن نقشه می کشیدند و حقایق را وارونه جلوه می دادند.

زینب،‌ همه این دشمنی‌ها را می‌دید و عظمت صبر پدر را درمی‌یافت. هم او که فرمود :

«صبرت و فی العین قدیً و فی الحلق شجاً» شکیبایی ورزیدم هم چون کسی که خاشاک چشمش را پر کرده و استخوان راه گلویش را گرفته است.

زینب از صبر او الهام می‌گرفت و درس فداکاری می آموخت. می آموخت که چگونه باید تمام مشکلات و رنجهای راه خدا را تحمل کرد، محرومیتها را پذیرا شد و مصالح فردی را فدای مصلحت اسلام کرد.

عدالت گستری

دوران بیست و پنج سال مظلومیت و سکوت سپری می‌شود؛ مردم به خانه امیرالمؤمنین هجوم می‌آورند و علی(ع) که اندیشه ای جز حق در او راه ندارد برای رهایی بخشیدن مردم از ظلمها،‌ بی‌عدالتی‌ها و انحرافاتی که بعد از پیامبر اکرم دامنگیر آنان شده بود، زمام حکومت را در دست می‌گیرد.

پنج سال حکومت علی(ع) برای زینب بسیار آموزنده و الهام بخش بود. عدالت گستری در آن دوران چنان اوج داشت که بسیاری از کسان که به هوس متاع دنیا، ریاست، پست و مقام و ثروت اندوزی به سوی علی روی آورده بودند از دشمنان سرسخت و ستیزه جوی او شدند. آنان طاقت شنیدن سخنی چون :

«به خدا قسم آن‌چه از عطایای عثمان، و آن‌چه بیهوده از بیت المال مسلمین به این و آن بخشیده،‌ بیابم به صاحبش برمی‌گردانم؛ گرچه زنانی را به آن کابین بسته یا کنیزانی را با آن خریده باشند.» را نداشتند.

آنان دیدند که حضرت در برابر درخواست برادرش عقیل که به خاطر فقر چیزی از گندمهای بیت‌المال می‌طلبید،‌ آهنی گداخته به بدن او نزدیک کرد و در مقابل ناله برادرش عقیل،‌ فرمود :

«زنان در سوگ تو بگریند! از آهن تفتیده ای که انسانی آن را به صورت بازیچه، سرخ کرده ناله می‌کنی!‌ اما مرا به سوی آتشی می کشانی که خداوند جبار با شعله خشم و غضبش برافروخته است!‌ تو از این می نالی و من از آتش سوزان نالان نشوم؟».

قضاوت حضرت درباره دخترش ـ که گردن بندی را از بیت‌المال به امانت گرفته بود ـ که «اگر این امانت را از بیت المال به صورت عاریه ضمانتی نگرفته بودی نخستین زن هاشمی بودی که دستت را به خاطر دزدی قطع می‌کردم» ریشه های طمع را در آنان می سوزاند.

ظلم ستیزی

دوران حکومت علی (ع) سراسر مبارزه و جنگ با دشمنان عوام فریبی بود که ناآگاهان جامعه و دنیاطلبان را آلت دست قرار می دادند تا بهتر و بیش‌تر بتوانند به هوس ها و دنیاطلبی های خود دست یابند. علی و اسلام،‌ دشمنان خطرناک و مکار و حیله‌گری چون معاویه را در برابر خود داشت؛ که از همه چیز حتی مقدسات مردم برای پیشبرد اهداف شوم خود استفاده می‌کردند. دشمنان نادان و کج فهمی چون خوارج که در پناه پوسته‌ای از دیانت با علی دشمنی می‌کردند و جمل سوارانی که عایشه همسر پیامبر را سپر خود ساخته بودند و … و علی که برای عدالت‌گستری و ظلم ستیزی حکومت را در دست گرفته بود، جز مبارزه‌ای سخت، طولانی و طاقت‌فرسا راهی در پیش خود نمی یافت.

زینب حوادث دردناک بعد از پیامبر را مشاهده می‌کرد، از آن عبرت می‌گرفت و درس می آموخت و بر بینش اجتماعی، سیاسی و تاریخی خود می افزود و افزون بر این از شجاعت، زهد، عبادت و فضیلت‌های بی شمار پدرش الهام می‌گرفت. او که در مکتب چنین پدری درس آموخته بود، تمام آموخته‌های خود را در صحنه‌های بزرگی چون کربلا، کوفه، شام و… به نمایش گذارد، و با تدبیر و درایت، شجاعت و شهامت، صبر و استقامت و زهد و عبادت خود را ثابت کرد که دختر پدری است که تمامی عمر خود را در راه خدا و رضای او سپری کرده، با قدرت صبر پیشه ساخته، با شهامت عدالت گسترده، با شجاعت دشمن‌ستیزی کرده و بالاخره همه چیز را فدای محبوب خویش ساخته است.

در سوگ پدر

سحرگاه نوزدهم رمضان سال ۴۰ هجری صدایی آسمان و فضای شهر کوفه را پر کرد که خبر از شهادت امام عدالت و راستی، در محراب عبادت می‌داد. مردم و شیعیان کوفه سراسیمه خود را به امام خویش می رسانند تا از حال او جویا شوند. زینب علیها السلام، هم چون دیگر فرزندان آن حضرت از اولین افرادی بود که خود را به بالین پدر رساند و فرق شکافته‌اش را نظاره کرد.

زینب بانویی است حدود سی و پنج ساله و سرشار از عواطف و احساسات. او تعلق خاطری بس عمیق با پدری دارد که سی سال در سایه محبت های او آرام گرفته است. او چگونه خود را به پدر رسانده است؟ چه سخنی به هنگام دیدن چهره خونین و سر شکافته پدر داشته است؟ پاسخ این پرسش‌ها به خوبی روشن نیست. ولی ندبه های جان سوز زینب و بیان درد جان گدازش بر بالین پدر که صدای مردم بیرون از اتاق را به ناله بلند کرد، بیانگر عمق مصیبتی است که بر جان زینب وارد شده است. حادثه‌ای که دل سنگ را آب می‌کند و دوستان حضرت را بی تاب، معلوم است با روح لطیف و دل پر مهر و عطوفت دختری چون زینب چه خواهد کرد.

شهادت امیرالمؤمنین و جدایی زینب از پدر بسیار سخت و گران است. او بعد از وفات جدش رسول خدا و شهادت مادرش فاطمه زهرا (س) دل به پدر بسته بود. سایه پر مهر پدر، آرام بخش روح و جان داغ دیده او بود. اما اکنون باید از این کانون محبت دل برگیرد و درد فراق پدر را بر دردهای دلش بیفزاید. و او که تربیت شده مکتب این چنین پدری است و جز به رضای خدا نمی اندیشد، جز صبر بر نمی‌گزیند.

دوران امامت امام حسن مجتبی علیه السلام

بهترین راه برای ترسیم تابلویی روشن از اوضاع مردم در زمان امام مجتبی (ع)، بررسی تحلیل‌هایی است که علی (ع) در باره مردم کوفه دارد؛ زیرا زعامت همان مردم بعد از علی به عهده امام مجتبی واگذار شده است. مردمی که از نظر عقل و شعور ـ به تعبیر علی (ع) ـ همانند کودکان هستند و از نظر بی تعهدی و بی‌وفایی آن چنانند که علی (ع) آروز می‌کند : «ای کاش آن‌ها را ندیده بودم!» و یا خواهان این است که ده نفر از لشکریان خود را بدهد و یک نفر از شامیان را بگیرد.

امام مجتبی با چنین مردمی و با چنان روحیه‌هایی سر و کار داشت و طبیعی است که کار کردن با این مردم و مبارزه با دشمن به وسیله این جمعیت، بی فایده است و بدان جا می انجامد که سجاده از زیر پای امام می‌کشند، به ایشان اهانت می‌کنند و حضرت را مجروح می‌سازند.

زینب در روزگار برادرش امام مجتبی همانند روزگار مظلومیت پدرش، شاهد بی وفایی مردم و توطئه‌های حساب شده دشمنان و تبلیغات گسترده و دقیق معاویه و در نهایت تنها ماندن و مظلومیت برادرش امام مجتبی است. او جامعه و زمان خود را به خوبی می‌شناسد و می‌داند که ایستادگی در برابر ظلم و قیام علیه ظالم علاوه بر رهبری انسانی کامل و عبدی صالح به عنوان امام معصوم نیازمند امتی با وفا و گوش به فرمان است.

او به خوبی دریافت که مدعیان پیروی از اهل بیت در هنگام سختی و امتحان به سرعت رو به کاستی می‌گذارند و همه ارزش‌های دینی و معنوی را به دنیای فانی می فروشند و امام معصومی چون امام مجتبی را فدای آمال و آرزوهای شیطانی خود می‌کنند.

زینب دوست و دشمن واقعی را می‌شناسد و جز تسلیم و انقیاد و آمادگی برای اجرای منویات امامش از خود هیچ اراده و خواستی ندارد. زینب در این مدت خود را در رنج‌هایی که امام مجتبی از مردم نابکار آن زمان می‌کشید، سهیم و شریک می‌دانست و شاهد خون جگر خوردن برادرش امام مجتبی (ع) بود. او شهادت مظلومانه برادر و اهانت به جنازه آن عزیز را به چشم خود دید و چه اشک‌های غم که از دیدگانش جاری گشت و چه داغ‌ها که بر دل سوخته اش نهاده شد. عظمت و بزرگی این مصیبت‌ها، دردها، رنج‌ها و غم‌ها را زینب در شب عاشورا بر زبان جاری ساخت. آن هنگام که از اشعاری که سیدالشهدا خواند، دریافت که مصیبت شهادت امام حسین و یارانش فرود آمده است؛ بانگ برداشت که:

«وای از این مصیبت؛ کاش مرگ زندگیم را نابود ساخته بود! امروز همانند روزی است که مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن از دنیا رفتند…».

باری شعار زینب در تمام این مصائب، همان شعار سیدالشهداست که در اوج مصیبت‌های سهمگین کربلا زیر لب زمزمه کرد:

«… صبرا علی قضائک، لااله سواک یا غیاث المستغیثین». «خداوندا! در برابر قضا و قدر تو شکیبایم. جز تو معبودی نیست ای فریادرس دادخواهان».

منبع : http://www.zeynaby.com

موضوعات
آمار بازديد
تقويم